﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وبلاگ سفید</title>
    <description>اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم</description>
    <link>http://sephid.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>جان کوچولو</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 20 Apr 2012 18:43:02 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>می توان این جمله را دفتر فردا نوشت....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ما انسان ها همیشه در زندگی خود با اتفاقات مختلفی رو برو می شویم که همیشه بهترین اتفاقات زندگی ما نیستند، گاهی نه تنها بهترین اتفاقات زندگی ما نیستند بلکه حتی اتفاقات خوبی هم نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;کاری به کوچک یا بزرگ بودنشان ندارم. صبح که از خواب بیدار می شوی ( اگر بیدار شوی!) تا شب که سر بر بالین میگذاری هزاران هزار اتفاق کوچک و بزرگ برایت می افتد. از قدم زدن در کوچه و خیابان تا سلام علیک با دوستان و آشنایان و هم کلاسی ها و .... گاهی این اتفاقات مطلوبند هر چند کوچک باشند! درست مثل وقتی که به محض رسیدن سر خیابان تاکسی هم می رسد و ثانیه ای معطل نمی شوی و گاهی این اتفاقات ناخوشایند هستند حتی اگر کوچک باشند؛ گاهی پیامد کاری هستند و گاهی فقط یک پیش آمد ساده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از این همه مقدمه چینی که بگذرم ( مدت زیادیست ننوشته ام نمی دانم از کجا شروع کنم و قلم را چطور بچرخانم) بحثم در مورد اتفاقاتیست که خوشایند ما نیست. بگذارید با مثال بگویم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مثلاً برای منِ کارمند بانک که از صبح علی الطلوع با آمدن اولین ارباب رجوع بسم اللهی می گویم و تا اخرین دقیقه کاری که کار آخرین ارباب رجوع را انجام می دهم گاهی وقت سرخاراندن هم ندارم، واقعاً چند دقیقه بعد از وقت کاری کسی از پشت درهای بسته و با بیرون رفتن مشتری های دیگر خودش را داخل شعبه بچپاند واقعاً اتفاق ناخوشایندی است! اینکه پایان یک روز کاری پر از خستگی همیشه نیم ساعت تا دو ساعت بیشتر طول بکشد واقعا ناخوشایند است. اما چه باید کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;داشتم با خودم فکر میکردم که در همه ی لحظه های ناخوشایند زندگی انسان چهار انتخاب دارد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اخم کند و ناراحت شود و به سرعت موضع گیری کند، مثلاً کار این مشتریان پس از ساعت کاری را انجام ندهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اخم کند و ناراحت شود و کمی غرولند بزند و با منت کار را انجام دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لبخندی بزند و با پنبه سر ببرد و با خوشرویی تمام کار را انجام ندهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لبخندی بزند و با خوشرویی تمام کار را هم انجام دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;من که شکی نداشتم و ندارم که دو انتخاب اول هیچگاه درست نبوده و نیست و فقط باعث خستگی و اعصاب خردی بیشتر می شود. اما بین انتخاب سوم و چهارم تا بتوانم و در توانم باشد سخت گیری نمیکنم و مگر چقدر فرق است بین صد ارباب رجوع و صد و یک ارباب رجوع! و اینگونه مواقع همیشه این بیت شعر را با خودم تکرار میکنم که:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;&lt;strong&gt;می توان این جمله را دفتر فردا نوشت ،&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;خوبی از هر چیز دیگر بهتر است&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و بدون معطلی گزینه دال را انتخاب میکنم! &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/22</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/9306945/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-9306945</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 18:43:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نرم نرمک می رسد اینک بهار</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;تابستان فصل شکوفایی و ثمر دادن فرا می رسد.همه جا سرسبز می شود و گلها همه جا را می پوشانند. سایه درختان مأمنی می شود برای لحظه ای فرار از هرم نفس گیر تابستان....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="تابستان" src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/DSC00776.JPG" alt="" width="411" height="316" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پاییز برگ ریزان از راه می رسد و برگ و بار درختان و گلها با چشمان ناظران خداحافظی میکنند و گردی طلایی رنگ همه جا را می پوشاند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="پاییز" src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/DSC02528.JPG" alt="" width="419" height="315" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و زمستان چنان از راه می رسد که گویی نه گرمای تابستانی بوده است و این بار برف به جای برگ و گل جامه ای سفید به درختان می پوشاند. اما زمستان نیز رفتنیست...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="زمستان" src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/z.JPG" alt="" width="418" height="323" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و نرم نرمک می رسد اینک بهار. بهاری که شکوفه ها بر درختان لباسی نو می پوشانند و غنچه ها آهسته آهسته بر پیکر درختان گل می نشینند. بهاری که نه سرد است نه گرم. هم گل و شکوفه دارد و هم باران و گاهی برف و این چنین است لطافت بهار. باران بهاری که می بارد با خودم می گویم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;بوی باران بوی سبزه بوی خاک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;شاخه های شسته باران خورده پاک&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;آسمان آبی و ابر سپید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;برگهای سبز بید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;عطر نرگس رقص باد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;نغمه شوق پرستو های شاد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خلوت گرم کبوترهای مست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;نرم نرمک می رسد اینک بهار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال روزگار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال چشمه ها و دشت ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال دانه ها و سبزه ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال غنچه های نیمه باز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال جام لبریز از شراب&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;خوش به حال آفتاب&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/DSC00266.JPG" alt="بهار" width="421" height="316" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;________________________&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;*فرارسیدن بهار طبیعت و سال نو رو به همه تبریک میگم. امیدوارم بهترین سال زندگیتون باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;**شعر از فریدون مشیری&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/20</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/9210146/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-9210146</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 16:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رمز دهان.. قسمت دوم و پایانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پرده دوم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از قدیم شنیده بود صدای آب رود و چشمه آرامش زیادی به انسان می بخشد و بارها آن را چشیده بود ولی این بار با تمام وجود آن را حس می کرد. صدای رودی که در جریان بود، صدای پرندگان آوازخوان، سایه ی خنک درختان سرسبز که مانند دو ردیف سرباز تنومند رود را مشایعت میکردند و سایه شان را بر رودخانه انداخته بودند و چمنهایی که در دو طرف رود روییده بودند&lt;em&gt; امیر &lt;/em&gt;را شدیداً مسرور کرده بود. امیر کنار رود قدم می زد و سیبی که از درخت چیده بود را مزه مزه می کرد؛ سیب شیرین آبدار...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دارکوبی در حال ضربه زدن به درخت بود و صدای ممتد آن تنها صدای گوشخراش آن منطقه شده بود. کمی بیشتر که گذشت همچنان صدای دارکوب ادامه داشت و امیر دستش را دراز کرد که دارکوب را ساکت کند. همین که دست امیر بالاخره داشت به بالای درخت می رسید ناگهان از خواب بیدار شد و دستش را به سمت ساعت رومیزی برد که مثل یک دارکوب خستگی ناپذیر صدا می داد و آن را خاموش کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از جا برخاست و وضویی گرفت و نماز صبحش را خواند و همچنان در فکر آن خواب بود. کاش هیچگاه از آن خواب بیدار نمی شد و کاش لذت آن سرزمین زیبا را بار دیگر می چشید و کاش بهشتی که می گفتند شبیه این باغ زیبا بود...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;هلیا&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;مهناز -&lt;/em&gt;خواهر ان امیر&lt;em&gt;- &lt;/em&gt;هم بیدار شده بودند. &lt;em&gt;شهلا خانم &lt;/em&gt;&lt;em&gt;&amp;ndash;&lt;/em&gt;مادر امیر- هم مثل هر روز چایی تازه دم را آماده کرده بود. &lt;em&gt;حاج غلام&lt;/em&gt; &amp;ndash; پدر امیر- هم که قبل از بیدار شدن بچه ها به سر کار رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;امیر کنار خواهران و مادرش سر سفره نشست و چند لقمه نان و پنیر خورد و از جا برخاست. از همه خداحافظی کرد و برای رفتن به دانشگاه آماده شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پایش را که از در خانه بیرون گذاشت با خودش زمزمه کرد : "الهی به امید تو" و آیت الکرسی ای را که از حفظ بود مثل همه روزهای دیگر خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ناخودآگاه بعد از آن بیت شعری به ذهنش رسید. دست خودش نبود، گاهی روزها ناگهان بیتی، آوازی، ترانه ای و حتی ضرب المثلی ناگاه به ذهنش می رسید و یه لحظه به خود می آمد که شاید ساعت ها آن را برای خودش تکرار کرده است و در مورد آن فکر کرده است و به قول معروف ذهن و زبانش روی آن قفل می کرد. دیروز یکریز این بیت را میخواند:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آدم بهشت&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; روضه دارالسلام را&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و امروز بیتی دیگر را!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تا دانشگاه بیست دقیقه ای پیاده روی داشت. می توانست از خیابان اصلی برود و یا در عوض از کوچه ی بزرگ موازی با خیابان. شنیده بود که بازار و محل های شلوغ ترددگاه شیطان است و خودش هم همیشه در انتخاب بین جاهای شلوغ و خلوت، دوست داشت از جاهای خلوت عبور کند. مخصوصاً با این خوابی که دیشب دیده بود شک نداشت که کوچه را انتخاب خواهد کرد. درختان سر به فلک کشیده ی دو طرف کوچه دقیقاً خاطره درختان خوابش را برایش تداعی می کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;امیر همچنان مانند جوانان سرخوش در کوچه می گذشت و با خودش شعرش را زمزمه می کرد و مثل جوانان سر به هوا درختان را نگاه می کرد و به قول امروزی ها برای خودش خوش بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ناگهان احساس کرد کشیده ای محکم او را از عالمش بیرون آورد. تازه فهمید که هنوز در همین دنیاست و خانم زیبای میانسالی جلو اش ایستاده است و سیلی محکمی را به صورتش چسبانده است و یکریز به او بد و بیراه می گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; - پسره ی بیشعور. علاف بیکار، اگه مردی بلند حرف بزن بی ناموس. هر روز زیر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لب وز وز میکنی که چی؟ مگه خودت ناموس نداری؟ برو از کمر خواهر و مادرت تعریف کن....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و امیر جاخورده بود که این سیلی را برای چه خورده است. چند دقیقه ای را مات و مبهوت گذراند و هیچ جوابی به خانم متشخص نداد و سرش را پایین انداخته بود. چند نفر از داخل سوپرمارکت سریع خود را به معرکه رساندند و خانم زیبا را با معذرت خواهی و دلجویی بدرقه کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;امیر تازه به خودش آمده بود و فهمید که ماندن زیر این همه نگاه سنگین جایز نیست و باید هر چه زودتر خودش را از این معرکه نجات دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;با قدمهایی لرزان همانند جنازه ای دوباره از گور برخاسته شروع به قدم زدن کرد و به آهستگی از آنجا دور شد و ناگهان دوباره زبانش میخواست روی همان بیت قفل کند، همان بیتی که امروز از صبح زبانش روی آن قفل کرده بود:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سخنش رمز دهان گفت و کمر سر میان&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ولی جلوی زبانش را گرفت و دیگر آن را نخواند، تازه فهمیده بود سخنش رمز دهان گفت و کمر سر میان یعنی چه! &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;پایان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;_________________________________&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- بهشت در اینجا از هشتن می آید. هشتن به معنی گذاشتن و یا گذاشتن و گذشتن : رها کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آدم بهشت روضه ی دارالسلام را: آدم روضه دارالسلام (بهشت برین) را رها کرد.&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2-&amp;nbsp; این هم قسمت دوم داستان بود که قولشو داده بودم زود بنویسمش ولی زودتر از این فرصت نکردم. این روزا واقعاً سرم شلوغ میشه و خیلی خسته و کوفته میشم. روزی که از دانشگاه اومدم با خودم گفتم میرم سر کار و شبا تو خونه حوصلم سر میره و به وبلاگم میرسم ولی فکر نمیکردم که این یکی دو ساعت بیکاری مثل برق و باد بگذره و وقت نکنم حتی یه وبگردی ساده بکنم... البته همش هم به خاطر اینکه وقت ندارم و خسته میشم نیست، چون نمیخوام کلاس بذارم و بگم وقت ندارم .&amp;nbsp; یه دلیل دیگه هم داره. از این همه مقدمه بگذرم و خلاصه بگم: متاسفانه یا خوشبختانه یه مدت شاید توی دنیای وب نباشم&lt;strong&gt;. میخواستم بنویسم خداحافظ همگی شاید تا همیشه. ولی شاید یه روز شرایط بهتر شد دوباره برگشتم. پس بازم مثل همیشه با چشمای خیس میگم&amp;nbsp; خداحافظ تا اطلاع ثانوی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8687819/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8687819</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Jan 2012 14:15:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رمز دهان... - قسمت اول</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;سلام و ممنون از همه کسایی که اسم پیشنهاد دادن واسه داستان، چه توی نظرات خصوصی چه توی نظرات عمومی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;تنها تشکری که از دستم بر میومد این بود که سعی کردم از بیشتر اسمایی که پیشنهاد دادین استفاده کنم. میخواستم داستان رو یک قسمتی بنویسم ولی بازم مثل همیشه دستمو که به کی بورد بردم پرحرف شدم و مطلب طولانی شد که قسمت دومشو توی هفته ی آینده واستون می ذارم. بدی ها و سر کاری های داستان را به خوبی و بزرگواری خودتون ببخشین. قسمت اول تقدیم به همه دوستان عزیز:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;پرده اول&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نور قرمز زیبایی روی لباس های درون ویترین افتاده بود و نگاه&amp;nbsp; &lt;em&gt;ساره&lt;/em&gt; را به خود جلب کرده بود، بوی ادکلن تند و خنکی درون فضا پیچیده بود. ساره دست &lt;em&gt;هستی&lt;/em&gt; &amp;ndash;دخترش- را گرفت و وارد مغازه شد. وارد شدن ساره به مغازه دقیقاً با صدای ساعت دیواری مغازه دار مصادف شد که رأس هر ساعت به صدا در می آمد. ساره به ساعت دیواری نگاه کرد و منتظر بود که پس از چند ثانیه صدایش متوقف شود ولی انگار ساعت قصد متوقف شدن نداشت... زنگ ساعت نه تنها متوقف نمی شد بلکه به حالت آزاردهنده ای ادامه داشت و هر چه ساره دستش را دراز کرد تا صدای ساعت را قطع کند، به ساعت نمی رسید...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در همین موقع ساره از خواب بیدار شد و صدای ساعت رومیزی کوچولو را که هر روز به روشی او را بیدار میکرد قطع کرد. این بار ساعت کوچولو به خواب ساره آمده بود و در ساعت دیواری بزرگ و قدیمی مغازه قایم شده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;صبح دیگری شروع شده بود و ساره خیلی سریع میز صبحانه را آماده کرد و &lt;em&gt;محسن -&lt;/em&gt;شوهرش- را برای کار و هستی را برای رفتن به مدرسه بیدار کرد و مشغول صرف صبحانه شدند. همیشه صبحانه ی روزهای غیرتعطیل در چشم به هم زدنی تمام می شود، برعکس روزهای جمعه و تعطیل که می شد با آرامشِ تمام و حتی یکی دو ساعت سر میز صبحانه نشست...ولی امروز تازه شنبه بود و تا ساره خواست به خود بجنبد محسن هستی را برده بود که به مدرسه برساند و سر ساعت به کارش برسد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هستی تازه کلاس دوم ابتدایی بود و تنها بچه ی محسن و ساره بود. ساره و محسن هم از آن جوانان میانسال بودند! نه هنوز میانسال شده بودند و نه هم چنان جوان جوان مانده بودند! خانه ی نقلی و کوچکی در یک محله ی خوب داشتند. کوچه شان کوچه ی بزرگی بود که می شد حتی به آن یک خیابان کوچک گفت! به نظر من همه چیزشان متوسط بود: سن، وضع و حتی کوچه شان. زندگی متوسطی که خیلی ها حتی حسرتش را دارند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ساره میز صبحانه را جمع کرد و خودش هم سریع آماده شد تا دوباره طول این کوچه ی دراز را طی کند تا دقیقاً سر خیابان که رسید وارد همان ساختمان پنج طبقه ی شیک شود تا به موقع سر کارش حاضر شود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ساره خانم زیبا متشخص و به قول امروزی ها باکلاس بود. نه آنقدر ظاهرش را عوض می کرد که مثل دختران جلف به نظر بیاید و از چند صد متری جلب توجه کند و نه آنقدر ساده بود که رفت و آمدش را کسی متوجه نشود. شاید در یک کلام وقتی ساره درون کوچه قدم می زد حتی در و دیوار کوچه را به &lt;strong&gt;توجه&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;احترام&lt;/strong&gt; وا می داشت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آن روز صبح ساره داشت مسیر هر روزه اش را طی می کرد که پسر جوانی را دید که از دور به او نزدیک می شد. همان پسری که تقریباً هر روز در همین مسیر او را می دید. این پسر جوان هر روز صبح درون کوچه چه می کرد؟ ساره از پسرک خوشش نمی آمد. از آن جوان های بیکار و بی ادب به نظر می رسید که هر روز راه می افتند این طرف و آن طرف تا روز را شب کنند و فعلاً به بهانه ی دانشجویی و ... از جیب پدر خرج کنند و احیاناً از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت ببرند. خود ساره بارها دیده بود که وقتی از کنارش می گذشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد و به قول معروف متلکی می پراند و ساره هر بار نشنیده می گرفت چون اولاً چیز واضحی نمی شنید و ثانیاً نگاه پسرک متفاوت بود. یعنی نگاهش مثل پسران چشم چران نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسرک از دور نزدیک می شد و انگار داشت بالا و پنجره های رو به کوچه آپارتمان ها را نگاه می کرد و گاهی چیزی زمزمه می کرد تا اینکه به ساره نزدیک شد و چیزی گفت. و این بار ساره قصد کرده بود پسرک را ادب کند و همین یک کلمه برای کشیده ی محکم زیر گوش پسرک کافی بود. انگار پسرک حرفی از کمر زده بود. شاید متلک گفته بود که: "ماشالا چه کمر باریکی!"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;در یک لحظه برق از چشمان پسرک پریده بود و ساره با کشیده ای آبدار به صورت پسرک زده بود تا از حریم شخصی اش و حریم کوچه و محله اش مانند پاسبانی تیزبین دفاع کرده باشد و پسرک را به باد بد و بیراه گرفته بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; _ پسره ی بیشعور. علاف بیکار، اگه مردی بلند حرف بزن بی ناموس. هر روز زیر لب وز وز میکنی که چی؟ مگه خودت ناموس نداری؟ برو از کمر خواهر و مادرت تعریف کن....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسرک هم صورتش را گرفته بود و سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیز نمی گفت. خوب که&amp;nbsp; ساره فحش هایش را داد، &lt;em&gt;حسین آقا&lt;/em&gt; صاحب سوپر مارکت و چند تا از مشتریانش وارد گود شدند و ساره خانم را با ادب و احترام به سر کار فرستادند و پسرک را با نگاه های تحقیرآمیز بدرقه کردند تا شاید بار آخری باشد که پسرک را در آن کوچه می بینند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;پایان پرده اول...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8674568/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8674568</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 12:03:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به زودی در این مکان...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سلام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;چند وقتیه جرقه ی یه داستان توی ذهنم خورده ولی هر بار سعی می کنم بنویسمش یه مشکلی پیش میاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;شده ماجرای جهنم ایرانی ها: یه روز نفت نیست، یه روز چوب نیست، یه روز قیر نیست واسه داغ کردن، یه روز فرشته ی عذاب رفته مرخصی و یه روز که همه اینا هست قیف نیست واسه اینکه قیر داغ رو توی گلوی گناهکارا بریزن...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;داستان وبلاگ من هم اینطوری شده، یه روز مطلب نیست، یه روز اینترنت نیست، یه روز وسط نوشتن اینترنت قطع میشه، روز بعد که میخوام اول توی ورد (word) بنویسم بعد بذارم توی وبلاگ ورد خراب شده و باز نمیشه و امروز که همه مشکلات برطرف شده نمیدونم اسم شخصیتهای داستان رو چی بذارم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;به هر حال فقط خواستم بگم به زودی در این مکان یک داستان جدید نصب می شود. لطفاً هر کسی اسم شخصیت به نظرش میرسه پیشنهاد بده: یه اسم برای یه شخصیت خانم متشخص، با کلاس و جا افتاده و یه اسم برای یه آقا پسر جوان، ساده و مثبت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تا آخر هفته منتظر داستان باشید...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8657430/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8657430</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Jan 2012 17:04:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات آخرین روزهای دوران دانشجویی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده... برای همین روزهای آخر که هنوز یک ماه هم از آن نگذشته است. همه سالهای دانشجویی یک طرف و این یک ماه و نیم آخر هم یک طرف.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روز سوم مهر بود که برای آغاز دوره جدید تحصیل راهی سمنان شدم... هنوز گرمای شدید کویر سمنان را به یاد دارم. گرمایی که فکر کردن به آن حتی در این روزهای سرد- سرمایی که واقعاً استخوان سوز است- بدنم را گرم میکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دلم برای گرما و آفتاب تند و شدید سمنان تنگ شده است. دلم برای برهوت سمنان که گاهی حتی یک درخت پیدا نمی شود که &amp;nbsp;5 دقیقه در سایه اش بایستی. دلم برای آب شور و بدمزه ی سمنان که بالاخره گاهی مجبور می شوی بنوشی، تنگ شده است...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;چه شبهایی که با هم اتاقی ام علی ساعتها در محوطه خوابگاه قدم زدیم و صحبت کردیم... و یاد آخرین شب خوابگاه بخیر که تا خود صبح یعنی ساعت 6 با مصطفی هم صحبت بودم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و بیشتر از همه دلم برای "دالتون ها" تنگ شده است.گروهی که خودم اسمش را انتخاب کردم. روزهای اول که قبل از شروع کلاس 4 نفری بیرون در کلاس منتظر آمدن استاد می ایستادیم و به قول مهدی عَلَم کلاس بودیم. و چهار نفر با هم وارد کلاس شدن ما فقط یک معنی داشت: استاد آمد! به مهدی که از همه کوتاه تر بود "جو" می گفتیم. از همه هم شیطنتش بیشتر بود و گاهی شبیه جوی واقعی باید یقه اش را از پشت می گرفتیم و کنترلش میکردیم...سعید که طبیعتاً ملقب به "جک" شده بود. و نفر سوم که خودم بودم: "ویلیام". و امین که از همه ما قد بلند تر بود و نقش "آوریل" را بازی میکرد... یادش بخیر جو (مهدی) عکس دالتون ها را در اسلایدهای ارائه اش هم گذاشت!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دلم برای کلاس دکتر ملکی تنگ شده است که چهارشنبه ها از ساعت هفت و نیم صبح تا یازده و نیم یک ریز انگلیسی سر کلاس صحبت میکرد و من و شاید چند نفر دیگر مثل من مانند عروسک پشت شیشه ماشین همیشه سر تکان می دادیم تا مبادا معلوم شود بعضی از مباحث را نمی فهمیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و دلم برای همه بازی های مافیا و پانتومیم آخر هفته تنگ شده است و جدال همیشگی فرهاد با من و مصطفی! و برای خنده های سینا که گاهی بی بهانه قهقهه میزد. دلم لک زده برای شوخی های خنده دار مهدی آهنگر که همیشه برای هر چیزی خاطره ای جالب و خنده دار داشت...دلم برای نگاه های زیرچشمی احسان تنگ شده. هنوز آن صحنه ای که از ته راهرو انگشت اشاره اش را به حالت اجازه گرفتن بالا برده بود و به من نگاه می کرد یادم مانده است...از او پرسیدم: "چیه؟" گفت یعنی: "یه دونه باشی مهندس!" و من چقدر کیف کردم!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یادش بخیر؛ گاهی با مهدی و امین و احیاناً یکی دو نفر دیگر دور هم جمع می شدیم و مهدی میگفت وقت حرفهای خاله زنکی است... و همه با هم شروع می کردیم به صحبت کردن درباره بچه های کلاس... که فلان به بهمان چه گفت و فلان پسر از کدام دختر خوشش آمده است و ... و فکر کنم برای اولین و آخرین بار بود که از حرفهای خاله زنکی لذت می بردم!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و هزاران هزار خاطره ی دیگر مجال&amp;nbsp; گفتنش نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;روزهای خوب و شیرینی بود. گرچه از نظر رفاه بهترین روزهای عمرم نبود و از نظر دوستی عمیق ترین دوستی هایم در این دوره نبود و هر طور که مقایسه می کنم و به چشم یک بی طرف به قضیه نگاه می کنم نه سمنان نکته ی مثبت خاصی دارد و نه دانشگاه سمنان... نه دوستان خیلی متفاوت تری داشتم و نه حتی تجربه ی جدید و متفاوت. پیش از این سالها تجربه ی زندگی خوابگاهی را چشیده بودم، با کرد، ترک، فارس، ترکمن و تقریباً همه قومیت های ایرانی و شیعه و سنی و ... زندگی کرده بودم ولی سمنان برای من چیز دیگری بود؛ خوش ترین دوران زندگی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و هر چه فکر میکنم تفاوتش را در بیرون و اطراف پیدا نمی کنم... و فقط یک چیز این همه شیرینی را برای من به ارمغان آورده بود که آن چیز فقط در درون خود من بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;زندگی زیباست اگر به آن با دیده ی زیبایی نگاه کنیم، اهدافی داشته باشیم و با علاقه و اشتیاق هر لحظه و هر ساعت برای داشتن زندگی بهتر تلاش کنیم...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8493203/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8493203</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 19:30:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>با نوای کاروان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/yaahosen4.jpg" alt="" width="500" height="375" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;این مطرب از کجاست که ساز عراق کرد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دوباره محرمی دیگر شروع شد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سلام بر حسین(ع)، سلام بر آزادمردی که قیامش تا امروز زنده است و تا قیام قیامت زنده خواهد بود. سلام برحماسه و مردانگی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;قیام حسین(ع) آنقدر بزرگ و گسترده است که به محض گفتن از آن، در آن غرق می شویم. همیشه از حسین(ع) نوشتن برایم سخت ترین نوشتن ها بوده است. شاید از حسین(ع) نوشتن لیاقت می خواهد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و آنقدر گسترده است که نمی دانم از کجا شروع کنم و از کدام قسمتش بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آنجا جز آنکه دل بسپارند چاره نیست&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;عشق دردانه است من قواص و دریا میکده&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سر بر این صحرا نهادم تا کجا سر بر کنم&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;شهرها سیاهپوش شده اند. پرچم گنبد امام رضا(ع) را با پرچم سیاه عوض کرده اند. در کربلا خانه ای نیست که پرچم سیاه بر سر درش نصب نکرده باشند، حتی آنها که حسین(ع) را کشتند!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در یک روز بعدازظهر جمعی کمتر از صد نفر در جنگی نابرابر جنگیدند و به شب نرسیده جنگ تمام شد و به خیال فاتحان جنگ فتنه ای در نطفه خفه شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما یکی از درس های کربلا همین است: "&lt;strong&gt;کمیت مهم نیست، کیفیت از آن برتر است و گاهی در کفه ی ترازو هفتاد و دو نفر بر هزاران نفر می چربد&lt;/strong&gt; ".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و امروز که بیش از هزار سال از عاشورا می گذرد هیچ حرفی از یزید و لشکریانش نیست، کسی که سالیان سال حکومت کرد، قدرت و نیرو و افراد و تاریخ نویسان را در اختیار داشت و در طرف دیگر امام حسین (ع) بود و جمعیتی که به صد نفر نمیرسید، نه قدرت نظامی و نه قدرت اقتصادی و نه قدرت تاریخ نگاری و به قول امروزی ها حتی رسانه ای در اختیار نداشت...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و این چنین است که می گویند: &lt;strong&gt;حق ماندنیست و باطن رفتنیست...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/haram%5b1%5d.jpg" alt="" width="500" height="330" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;واقعاً کربلا و عاشورا واقعه ایست که من با همین عقل اندکم درسهای بسیاری در آن می بینم. قصد داشتم این نوشته را شب اول محرم بنویسم و هر شب درسی و نکته ای را که از کربلا یاد گرفته ام بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ا&lt;strong&gt;ما افسوس که کربلا مرد میدانی می خواهد خالص. کربلا سیاه لشکر( و همچنین سیاه مطلب) نمی خواهد...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8460970/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8460970</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Dec 2011 14:24:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>موضوع انشای قدیمی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همه ما انسان ها در زندگی در معرض انتخاب قرار می گیریم. انتخاب یک مورد از بین دو یا چند مورد؛ این انتخاب ها هر روز در کوچکترین و بزرگترین مسائل زندگی مطرح می شوند مثل انتخاب مسیر قدم زدن، انتخاب ماشینی که قصد خریدش را داریم، انتخاب همسر و ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="انتخاب" src="http://sephid.persiangig.com/image/blog-pics/choose.jpg" alt="انتخاب بین دو یا چند مورد" width="364" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گرچه قرار است وقتی بین چند انتخاب قرار میگیریم مورد بهتر را انتخاب کنیم ولی گاهی حتی انتخاب بین خوب و بد برای ما انسان ها مشکل است ولی با این وجود همیشه &lt;em&gt;انتخاب بین خوب و بد&lt;/em&gt; ساده تر از &lt;em&gt;انتخاب بین بد و بدتر&lt;/em&gt; یا &lt;em&gt;انتخاب بین خوب و خوب تر&lt;/em&gt; است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;من هم در زندگیم جدیداً در معرض یک انتخاب قرار گرفتم: " انتخاب بین کار و درس" همان موضوع انشای قدیمی "علم بهتر است یا ثروت؟!"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;چند وقتی بود که از شروع ترم یک فوق لیسانسم می گذشت و تازه داشتم با محیط دانشگاه جدید و رشته جدید خو می گرفتم و یواش یواش لذت رشته ای را که انتخاب کرده بودم می چشیدم. لذت جستجو برای مقالات و خواندن و یاد گرفتن موضوعات جدید، لذت حضور در کلاس و بحث و تبادل نظر با اساتید و دانشجوهایی که همیشه چیزهای زیادی برای یاد گرفتن از آنها وجود دارد، لذت نفس راحت بعد از ارائه ی یک سمینار با موضوعی زیبا در کلاس درس، لذت همنشینی و همصحبتی با همسن و سالانی که از همه جای ایران و با همه نوع فرهنگ و زبان و اعتقاد در کنار هم گرد آمده بودیم و در یک کلام لذت آموختن و تعامل...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما چند روز پیش صبح شنبه تلفنم زنگ خورد. و این همان شماره ای بود که در تماس قبلی ذخیره کرده بودم. همان شماره ای که حدود یک ماه پیش تماس گرفته بود و پس از پذیرفته شدن در امتحان کتبی مرا برای یک مصاحبه شغلی دعوت کرده بود و این بار خبر پذیرفته شدن در مصاحبه را به من می داد و گفت که ظرف یکی دو روز آینده خودم را معرفی کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;و من در معرض انتخاب قرار گرفتم: انتخاب بین رشته ی مورد علاقه در دانشگاه دولتی روزانه و شغل مناسب. اول از همه خدا رو شکر می کنم که در معرض انتخاب بین بد و بدتر قرار نگرفتم و مجبور شدم از بین دو انتخاب خوب یکی را انتخاب کنم. انتخاب بین یک شغل نسبتاً مناسب &amp;nbsp;و تحصیل؛ در مملکتی که شغل مناسب به جای حق، برای خیلی از جوانان تبدیل به آرزو شده است، پیدا کردن کار خوب چیز کمی نیست؛ تحصیل و علم هم که از قدیم ارزش و شأن خاص خودش را داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این را هم اضافه کنم که با توجه به شرایط دانشگاه و کار به هیچ وجه امکان ادامه همزمان درس و کار ممکن نبود و من مجبور شدم که از بین این دو یکی را انتخاب کنم که تا الان کار را انتخاب کرده ام، ولی هنوز قطعی و صد در صد نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;بنابراین از همه دوستان عزیزم می خواهم که باز هم به موضوع انشای قدیمی برگردید و نظرتان را در این مورد دوباره بیان کنید: "به نظر شما کار بهتر است یا تحصیل؟!"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8349254/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8349254</guid>
      <pubDate>Wed, 16 Nov 2011 16:47:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چون سرآمد دولت شب های وصل... بگذرد ایام هجران نیز هم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلام به همه دوستان عزیز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدتی که گذشت نمیتونستم زیاد برای دنیای مجازی وقت بذارم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه مقدار گرفتاری ها و شرایط خاصی داشتم که باعث شده بود&amp;nbsp; کمتر بهتون سر بزنم (که احتمالاً توی پستهای بعدی راجع بهشون حرف می زنم.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما از همین روزها قراره از این به بعد بیشتر سر بزنم بهتون. هم به دوستای خوبی که این چند وقت بهم سر زدن و منو مورد لطفشون قرار دادن و هم به این وبلاگ خودم که یه مقدار گرد و غبار روش نشسته و یواش یواش وقتش رسید که دستی به سر و روش بکشم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستی عید غدیرتون مبارک باشه. من همیشه این عید رو خیلی دوست داشتم و به همین مناسبت شروع مجدد کارم رو توی این روز قرار میدم و این جمله رو تقدیم میکنم به همه دوستان:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"&lt;strong&gt;عجب تمثیلی است اینکه علی مولود کعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن! اما ظاهرگرایان از کعبه نیز تنها سنگ هایش را می پرستند! "&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/8342783/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-8342783</guid>
      <pubDate>Tue, 15 Nov 2011 17:52:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همیشه یک جای کار می لنگد...(2)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;....ادامه داستان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;توجه فربد به دختری که کنار مادرش نشسته بود جلب شد. همان دختری که در ردیف جلویی کنار خانم میانسال نشسته بود و در صندلی کناری اش هم برادرش نشسته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دخترک چشمانی عسلی داشت و بور و سفید بود. موهایش هم طلایی رنگ بودند. لباسهای شیک و زیبایی بر تن داشت و در یک کلام از نظر ظاهر جزو زیباترین دخترانی بود که فربد دیده بود ولی علاوه بر زیبایی ظاهر محاسن دیگری داشت و فربد هم که متخصص شناختن ویژگی انسان ها در کمترین زمان ممکن بود. فربد گاهی در کمتر از 5 دقیقه از روی رفتارهای معمولی، نگاه ها، لحن صحبت، تن صدا و حتی طرز راه رفتن، شخصیت انسان ها را تشخیص می داد. در اصل آنچه دیگر جوانان در آینه نمی دیدند فربد در خشت خام میدید!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از همین رو فربد به سرعت مهربانی، خانواده داری، متانت، پاکی، حرف شنوی و آرامی دختر را متوجه شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;دخترک از نظر فربد بسیار مهربان بود، این را از لبخند دائمی و چهره ی متبسم دخترک تشخیص داد. فربد همیشه میگفت: "حتی زمانی که کسی در حضور شما لبخند نمی زند میتوان از روی خطوط صورت و پوست لطیف صورت تشخیص داد که این چهره زیاد اخمو و عبوس نیست. چهره های عبوس، چین و چروک و حالت ابروان خاص خود را دارند."&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دخترک مادرش را با علاقه ی خاصی بوسید. بوسه ای که می شد علاقه ی واقعی را از آن خواند. نه از آن بوسه هایی که گاهی بدون حس و جهت رفع تکلیفند و یا از آن بوسه هایی که فقط از روی هوس هستند و دقیقاً همین جا بود که فربد علاقه به خانواده را در وجود دخترک کشف کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در تمام مدتی که فربد دخترک را زیر نظر داشت، دخترک حتی متوجه نگاه های فربد نشد. حتی وقتی که لحظه ای برگشت و فربد سعی کرد با تمام وجود او را نگاه کند تا با او چشم در چشم شود. چرا که چشمان فربد همیشه برق خاصی داشت و گاهی می توانست با چشمانش حرف بزند، منظورش را برساند و توجه دیگران را به خود جلب کند. ولی دخترک انگار فقط و فقط خودش را در این دنیا حس میکرد و احتمالاً خانواده اش. حواسش به هیچ چیز و هیچ کس نبود و اگر دیگران را می دید انگار فقط در زاویه ی دیدش قرار گرفته اند و این چیزی بود که فربد متانت و پاکی دخترک را از آن نتیجه گرفت!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دخترک در برخورد با مادر و برادرش و درخواستهای کوچکشان مانند درخواست کشیدن پرده با روی خوش و به سرعت به حرفشان گوش میداد. برادرش از نظر فربد کمی نامهربان به نظر میرسید و فربد کمی شیطنت و حسادت را در رفتار پسر کشف کرده بود، ولی دخترک حتی با برادرش مانند مهربانترین خواهر دنیا برخورد میکرد. و به همین ترتیب اینا دلایل فربد برای حرف شنوی، آرامی و گذشت دخترک شده بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در یک کلام دخترک از نظر فربد که همیشه انسان ها را با دقت مثال زدنی واکاوی میکرد، با همه کسانی که تا کنون دیده بود فرق داشت... فربد که خودش شخصیت و ظاهر بسیار جذابی داشت و دختران زیادی آرزوی او و امثال او را داشتند اکنون خودش را شیفته ی دختری می دید که شاید چند ساعتی بیشتر او را ندیده بود و حتی کلمه ای با او صحبت نکرده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما بالاخره فربد موفق شد با دخترک صبحت کند. در لحظه ای نگاه دخترک در چشمان فربد افتاد و فربد با لبخندی که هیچکس نمیتوانست از آن فرار کند به او سلام کرد و دخترک با صدای زیبایی که فربد تا به حال نمونه اش را نشنیده بود جوابش را داد: "سلام". بعد فربد پرسید: " دختر خانم اسمت چیه؟" و دخترک جواب داد :" فروغ". نه تنها این اسمی بود که فربد دوست داشت بلکه &amp;nbsp;به اسم فربد هم می آمد! و بعد فربد پرسید: " چند سالته؟" و دخترک جواب داد: "6 سال"&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و در تمام مدت فربد دوست داشت کاش دخترک کمی بزرگتر بود، یا شاید کاش بزرگترها کمی خوب تر بودند یا با بزرگ شدن عوض نمی شدند و ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و همین جا بود که فربد به مقصد خود نزدیک شد، وسایلش را برداشت و با لبخندی از دخترک خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد، سرش را بالا گرفت، نفسی عمیق کشید و آهی کرد و بعد زیر لب زمزمه کرد: " همیشه یک جای کار می لنگد..."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;پایان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sephid.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>جان کوچولو</author>
      <comments>http://sephid.persianblog.ir/comments/432839/7963865/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-432839.post-7963865</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Sep 2011 15:09:51 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
