وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

من عاشقم محبت های بی کلامم. نه اینکه بگویم اگر کسی را دوست داریم با زبان ابراز علاقه به او نکنیم، نه! در زندگی ما انسان ها پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند و دوست وجود دارد که نه تنها محبت کلامی به آنها اشکال ندارد بلکه بسیار پسندیده است.

اما محبت های بی کلام چیز دیگریست. برخوردهایی که گاهی در کسری از ثانیه اتفاق می افتد که حتی فرصت حرف زدنی نخواهیم داشت. بگذارید مثال بزنم:

من عاشق بوق ماشینی هستم که معنی چاکرم و مخلصم میدهد. عاشق لبخندی هستم که وقتی از خیابانی رد می شوم راننده ای به من تحویل میدهد و با اشاره ی سر حق تقدم را به من می دهد.

عاشق شاخه گلی هستم که بدون کلام و همراه با لبخندی هدیه می شود.

عاشق نگاه محبت آمیز ارباب رجوعی که کارش انجام شده و در حال بیرون رفتن از اتاق کارمند است.

عاشق لبخند رضایت آمیز کودکی که هنوز تشکر را بلد نیست هستم.

...

چند وقت پیش در پارک محل نشسته بودم و داشتم پوست پرتقالی را می کندم، کودکی 5-6 ساله دیدم که به من نگاه میکند. چند بار نگاهش کردم، کمی به من نزدیک شد و فقط 5-6 متر از من فاصله داشت. همان جا ایستاد وقتی پوست پرتقال را کندم نگاهی به او انداختم و با سر اشاره کردم بیا. به من نزدیک شد و کمی از پرتقال را به او دادم. نگاهی محبت آمیز و حاکی از تشکر به من کرد و رفت. نه یک کلمه حرف رد و بدل شد نه حتی لبی باز شد. نه من حرف زدم نه او و من خرسند از این محبت بدون کلام!

ای کاش انسان ها بیش از اینکه با زبان بازی یکدیگر را خام حرف های دیگری بکنند با رفتار و عمل به همدیگر محبت می کردند. چرا که:

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

____________________________

پی نوشت:

این مطلب خیلی وقت پیش قرار بود نوشته شود ولی به علت مشغله به تاخیر افتاد و قرار بود در ادامه ی مطلب روز مادر را به همه دوستان تبریک بگویم.

گرچه خیلی دیر شد، ولی روز مادر و زن را با تاخیر به همه مادران عزیز و مخصوصاً مادر مهربان خودم  و همه خانم های که این وبلاگ را می خوانند تبریک می گویم.

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker