وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢

دو روز است شغل خود را در محلی جدید و شهری جدید آغاز کرده ام.

چند روز پیش که از سر کار بر میگشتم به هیچ وجه خیال نمیکردم که فردا صبح روز انتقال من باشد. گرچه نقل و انتقال در همه ادارات و شغلها امری طبیعیست اما این نقل و انتقال برای من به نوعی تنبیه و تبعید و تنزیل رتبه بود. تنزیلی که مدتها قبل تصمیمش گرفته شده بود و منتظر بهانه بود.

وقتی به نزد مدیر رفتم و علت انتقال را جویا شدم از زحماتی که کشیده بودم تشکر کرد و اقرار به پرکاری و سالم بودن و صداقتم کرد اما حرفی که برای من گران تمام شد این بود که در این قسمت کارشناسی چون تو را نمیخواهیم. کسی که با زیردستانش به نرمی برخورد کند و به قول ایشان جذبه نداشته باشد نمی تواند کار را پیش ببرد!

کاری که نه تنها به زعم خودم بلکه به زعم همه همکاران در این 13 ماهی که در این پست بودم به نحو احسن پیش می رفت و این فرهنگ را جا انداخته بود که پیشرفت کار فقط با مدیریت فشار و زور و تهدید نیست.

یک سالی که گذشت همیشه به همکارانم به چشم همکار نگاه میکردم و نه زیردست! 20 واحدی که غیرمستقیم با من همکاری می کردند نه تنها روال و روند سابقشان را ادامه داده بودند بلکه به دور از سخت گیری های معمول اداری با حداقل هزینه و با روش های جدید و از همه مهمتر دوستانه اداره می شدند.

در این مدت این آیه قرآن را مد نظر قرار داده بودم و مشی من بر این بود که "محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار و رحماء بینهم" (محمد پیامبر خدا و همچنین پیروانش با کفار به شدت و با همدیگر به رحمت برخورد می کنند) و اعتقادی بر این نداشتم که زیردست تا زور بالای سرش نباشد کار نمی کند و خیال نمی کردم انجام دادن کار دیگران آن ها را پر رو می کند. وقتی خبر منتقل شدنم به گوش همکاران رسید 4 نفر از دوستان برای میانجیگری و جلوگیری از این حکم با مدیر صحبت کردند ولی وقتی کسی تصمیمش را گرفته باشد 40 نفر هم واسطه شوند فایده ای ندارد.

روز سوم است که منقل شده ام و همچنان همکاران و دوستان تماس می گیرند و به زعم خودشان به من دلگرمی می دهند و از منتقل شدنم ابراز ناراحتی می کنند. ظهر با یکی از همکاران چند دقیقه ای صحبت میکردم که دو بار پشت خطی از دیگر همکاران داشتم و یک پیامک. و این همه دفاع و ابراز همدردی و تماس است که درستی راهم را به من اطمینان می دهد و خدا را شاکرم که علیرغم توصیه و نصیحت هایی که مرا به برخورد سخت و تندخویی فرا می خواندند عمل کردم و بر این باور بودم که "خوبی از هر چیز دیگر بهتر است."

و موقع خداحافظی آخرین حرفم را اینگونه زدم و خداحافظی کردم:

" صداقت و راستی و مهربانی برای من ارزشمند است و حاضرم بهای آن را بپردازم"

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker