وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

 

در مزرعه ای - درست وسط گندم ها - یک جوجه بلدرچین با پدرش زندگی میکرد. روزی همین طور که جوجه بلدرچین وسط مزرعه در حال بازی بود شنید که کشاورز به پسرش می گوید: "وقت برداشت محصول شده است. باید همسایه ها را خبر کنیم تا با کمک هم مزرعه را درو کنیم. فردا صبح اول وقت آماده  باش تا با همسایه ها درو را شروع کنیم." جوجه بلدرچین دوان دوان به سمت لانه اش رفت و ماجرا را به پدرش گفت و منتظر بود که پدرش فکری به حال لانه ای که قرار است خراب شود بکند و هر چه زودتر دنبال لانه ای جدید راه بیفتند. اما بلدرچینِ پدر گفت: "نیازی نیست پسرم. فردا کسی لانه ی ما را خراب نمیکند. آسوده بخواب."

و همین اتفاق افتاد. فردای آن روز هم کشاورز و پسرش گرچه به مزرعه آمدند ولی به قصد درو کردن نیامدند. جوجه بلدرچین دوباره صحبت آنها را شنید که با هم صحبت میکردند و کشاورز به پسرش می گفت: "فردا حتماً با دایی و عمویت می آییم و گندم ها را درو میکنیم! برای صبح زود آماده باش."

دوباره جوجه دوان دوان به سمت پدرش رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. اما پدرش گفت:"نیازی نیست پسرم. فردا کسی لانه ی ما را خراب نمیکند. امشب را هم آسوده بخواب."

فردای آن روز نیز جوجه بلدرچین به قصد کنجکاوی کشاورز و پسرش را زیر نظر داشت. ولی خبری از درو کردن محصول نبود و دوباره صحبتهای آنها را شنید که کشاورز به پسرش می گفت: " پسرم فردا دیگر قطعیست. برای درو کردن محصول آماده باش. فردا صبح علی الطلوع خودمان به مزرعه می آییم و محصول را درو میکنیم."

این بار هم جوجه بلدرچین به سمت لانه رفت ولی دیگر  این حرف کشاورز  برایش تکراری شده بود و آن را جدی نگرفت. رفت و با خنده موضوع را به پدرش گفت. اما بلدرچین ِ پدر گفت: "سریع وسایلت را جمع کن باید به فکر لانه ای دیگر باشیم."

جوجه که به تجربه و عقل پدرش اطمینان داشت سریع آماده ی فرار شد.

فردا صبح کشاورز و پسرش شروع به کار کردند و تا شب کار کردند و کل مزرعه را درو کردند. جوجه بلدرچین که از دور شاهد ماجرا بود به پدرش گفت: "چطور دفعه ی اول و دوم با خیال راحت گفتی اسوده بخواب. فردا کسی لانه ی ما را خراب نمیکند ولی دفعه ی سوم گفتی باید از اینجا بریم. چطور متوجه شدی؟"

بلدرچین پدر گفت: " دفعه ی اول کشاورز به امید کمک همسایه ها بود. دفعه ی دوم به امید کمک عمو و دایی. اما دفعه ی سوم دیگر امید به کمک کسی نداشت و خودش و پسرش تصمیم گرفتند کمر همت را ببندند."

وقتی کسی تصمیم به کاری گرفت و حتی با حجم زیاد کار، خودش اولین قدم را برداشت و شروع کرد، کار را انجام خواهد داد. نه کسی که به امید دیگران باشد و خودش کار را شروع نکند.

 

 

 

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker