وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

پرده دوم

از قدیم شنیده بود صدای آب رود و چشمه آرامش زیادی به انسان می بخشد و بارها آن را چشیده بود ولی این بار با تمام وجود آن را حس می کرد. صدای رودی که در جریان بود، صدای پرندگان آوازخوان، سایه ی خنک درختان سرسبز که مانند دو ردیف سرباز تنومند رود را مشایعت میکردند و سایه شان را بر رودخانه انداخته بودند و چمنهایی که در دو طرف رود روییده بودند امیر را شدیداً مسرور کرده بود. امیر کنار رود قدم می زد و سیبی که از درخت چیده بود را مزه مزه می کرد؛ سیب شیرین آبدار...

دارکوبی در حال ضربه زدن به درخت بود و صدای ممتد آن تنها صدای گوشخراش آن منطقه شده بود. کمی بیشتر که گذشت همچنان صدای دارکوب ادامه داشت و امیر دستش را دراز کرد که دارکوب را ساکت کند. همین که دست امیر بالاخره داشت به بالای درخت می رسید ناگهان از خواب بیدار شد و دستش را به سمت ساعت رومیزی برد که مثل یک دارکوب خستگی ناپذیر صدا می داد و آن را خاموش کرد.

از جا برخاست و وضویی گرفت و نماز صبحش را خواند و همچنان در فکر آن خواب بود. کاش هیچگاه از آن خواب بیدار نمی شد و کاش لذت آن سرزمین زیبا را بار دیگر می چشید و کاش بهشتی که می گفتند شبیه این باغ زیبا بود...

هلیا و مهناز -خواهر ان امیر- هم بیدار شده بودند. شهلا خانم مادر امیر- هم مثل هر روز چایی تازه دم را آماده کرده بود. حاج غلام – پدر امیر- هم که قبل از بیدار شدن بچه ها به سر کار رفته بود.

امیر کنار خواهران و مادرش سر سفره نشست و چند لقمه نان و پنیر خورد و از جا برخاست. از همه خداحافظی کرد و برای رفتن به دانشگاه آماده شد.

پایش را که از در خانه بیرون گذاشت با خودش زمزمه کرد : "الهی به امید تو" و آیت الکرسی ای را که از حفظ بود مثل همه روزهای دیگر خواند.

ناخودآگاه بعد از آن بیت شعری به ذهنش رسید. دست خودش نبود، گاهی روزها ناگهان بیتی، آوازی، ترانه ای و حتی ضرب المثلی ناگاه به ذهنش می رسید و یه لحظه به خود می آمد که شاید ساعت ها آن را برای خودش تکرار کرده است و در مورد آن فکر کرده است و به قول معروف ذهن و زبانش روی آن قفل می کرد. دیروز یکریز این بیت را میخواند:

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند             آدم بهشت1 روضه دارالسلام را

و امروز بیتی دیگر را!

تا دانشگاه بیست دقیقه ای پیاده روی داشت. می توانست از خیابان اصلی برود و یا در عوض از کوچه ی بزرگ موازی با خیابان. شنیده بود که بازار و محل های شلوغ ترددگاه شیطان است و خودش هم همیشه در انتخاب بین جاهای شلوغ و خلوت، دوست داشت از جاهای خلوت عبور کند. مخصوصاً با این خوابی که دیشب دیده بود شک نداشت که کوچه را انتخاب خواهد کرد. درختان سر به فلک کشیده ی دو طرف کوچه دقیقاً خاطره درختان خوابش را برایش تداعی می کردند.

امیر همچنان مانند جوانان سرخوش در کوچه می گذشت و با خودش شعرش را زمزمه می کرد و مثل جوانان سر به هوا درختان را نگاه می کرد و به قول امروزی ها برای خودش خوش بود!

ناگهان احساس کرد کشیده ای محکم او را از عالمش بیرون آورد. تازه فهمید که هنوز در همین دنیاست و خانم زیبای میانسالی جلو اش ایستاده است و سیلی محکمی را به صورتش چسبانده است و یکریز به او بد و بیراه می گوید:

      - پسره ی بیشعور. علاف بیکار، اگه مردی بلند حرف بزن بی ناموس. هر روز زیر       لب وز وز میکنی که چی؟ مگه خودت ناموس نداری؟ برو از کمر خواهر و مادرت تعریف کن....

و امیر جاخورده بود که این سیلی را برای چه خورده است. چند دقیقه ای را مات و مبهوت گذراند و هیچ جوابی به خانم متشخص نداد و سرش را پایین انداخته بود. چند نفر از داخل سوپرمارکت سریع خود را به معرکه رساندند و خانم زیبا را با معذرت خواهی و دلجویی بدرقه کردند.

امیر تازه به خودش آمده بود و فهمید که ماندن زیر این همه نگاه سنگین جایز نیست و باید هر چه زودتر خودش را از این معرکه نجات دهد.

با قدمهایی لرزان همانند جنازه ای دوباره از گور برخاسته شروع به قدم زدن کرد و به آهستگی از آنجا دور شد و ناگهان دوباره زبانش میخواست روی همان بیت قفل کند، همان بیتی که امروز از صبح زبانش روی آن قفل کرده بود:

سخنش رمز دهان گفت و کمر سر میان               وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟

ولی جلوی زبانش را گرفت و دیگر آن را نخواند، تازه فهمیده بود سخنش رمز دهان گفت و کمر سر میان یعنی چه!  

پایان

_________________________________

پی نوشت:

1- بهشت در اینجا از هشتن می آید. هشتن به معنی گذاشتن و یا گذاشتن و گذشتن : رها کردن.

آدم بهشت روضه ی دارالسلام را: آدم روضه دارالسلام (بهشت برین) را رها کرد.

 

2-  این هم قسمت دوم داستان بود که قولشو داده بودم زود بنویسمش ولی زودتر از این فرصت نکردم. این روزا واقعاً سرم شلوغ میشه و خیلی خسته و کوفته میشم. روزی که از دانشگاه اومدم با خودم گفتم میرم سر کار و شبا تو خونه حوصلم سر میره و به وبلاگم میرسم ولی فکر نمیکردم که این یکی دو ساعت بیکاری مثل برق و باد بگذره و وقت نکنم حتی یه وبگردی ساده بکنم... البته همش هم به خاطر اینکه وقت ندارم و خسته میشم نیست، چون نمیخوام کلاس بذارم و بگم وقت ندارم .  یه دلیل دیگه هم داره. از این همه مقدمه بگذرم و خلاصه بگم: متاسفانه یا خوشبختانه یه مدت شاید توی دنیای وب نباشم. میخواستم بنویسم خداحافظ همگی شاید تا همیشه. ولی شاید یه روز شرایط بهتر شد دوباره برگشتم. پس بازم مثل همیشه با چشمای خیس میگم  خداحافظ تا اطلاع ثانوی

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker