وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

سلام و ممنون از همه کسایی که اسم پیشنهاد دادن واسه داستان، چه توی نظرات خصوصی چه توی نظرات عمومی.

تنها تشکری که از دستم بر میومد این بود که سعی کردم از بیشتر اسمایی که پیشنهاد دادین استفاده کنم. میخواستم داستان رو یک قسمتی بنویسم ولی بازم مثل همیشه دستمو که به کی بورد بردم پرحرف شدم و مطلب طولانی شد که قسمت دومشو توی هفته ی آینده واستون می ذارم. بدی ها و سر کاری های داستان را به خوبی و بزرگواری خودتون ببخشین. قسمت اول تقدیم به همه دوستان عزیز:

 

پرده اول

نور قرمز زیبایی روی لباس های درون ویترین افتاده بود و نگاه  ساره را به خود جلب کرده بود، بوی ادکلن تند و خنکی درون فضا پیچیده بود. ساره دست هستی –دخترش- را گرفت و وارد مغازه شد. وارد شدن ساره به مغازه دقیقاً با صدای ساعت دیواری مغازه دار مصادف شد که رأس هر ساعت به صدا در می آمد. ساره به ساعت دیواری نگاه کرد و منتظر بود که پس از چند ثانیه صدایش متوقف شود ولی انگار ساعت قصد متوقف شدن نداشت... زنگ ساعت نه تنها متوقف نمی شد بلکه به حالت آزاردهنده ای ادامه داشت و هر چه ساره دستش را دراز کرد تا صدای ساعت را قطع کند، به ساعت نمی رسید...

در همین موقع ساره از خواب بیدار شد و صدای ساعت رومیزی کوچولو را که هر روز به روشی او را بیدار میکرد قطع کرد. این بار ساعت کوچولو به خواب ساره آمده بود و در ساعت دیواری بزرگ و قدیمی مغازه قایم شده بود.

صبح دیگری شروع شده بود و ساره خیلی سریع میز صبحانه را آماده کرد و محسن -شوهرش- را برای کار و هستی را برای رفتن به مدرسه بیدار کرد و مشغول صرف صبحانه شدند. همیشه صبحانه ی روزهای غیرتعطیل در چشم به هم زدنی تمام می شود، برعکس روزهای جمعه و تعطیل که می شد با آرامشِ تمام و حتی یکی دو ساعت سر میز صبحانه نشست...ولی امروز تازه شنبه بود و تا ساره خواست به خود بجنبد محسن هستی را برده بود که به مدرسه برساند و سر ساعت به کارش برسد.

هستی تازه کلاس دوم ابتدایی بود و تنها بچه ی محسن و ساره بود. ساره و محسن هم از آن جوانان میانسال بودند! نه هنوز میانسال شده بودند و نه هم چنان جوان جوان مانده بودند! خانه ی نقلی و کوچکی در یک محله ی خوب داشتند. کوچه شان کوچه ی بزرگی بود که می شد حتی به آن یک خیابان کوچک گفت! به نظر من همه چیزشان متوسط بود: سن، وضع و حتی کوچه شان. زندگی متوسطی که خیلی ها حتی حسرتش را دارند...

ساره میز صبحانه را جمع کرد و خودش هم سریع آماده شد تا دوباره طول این کوچه ی دراز را طی کند تا دقیقاً سر خیابان که رسید وارد همان ساختمان پنج طبقه ی شیک شود تا به موقع سر کارش حاضر شود...

ساره خانم زیبا متشخص و به قول امروزی ها باکلاس بود. نه آنقدر ظاهرش را عوض می کرد که مثل دختران جلف به نظر بیاید و از چند صد متری جلب توجه کند و نه آنقدر ساده بود که رفت و آمدش را کسی متوجه نشود. شاید در یک کلام وقتی ساره درون کوچه قدم می زد حتی در و دیوار کوچه را به توجه و احترام وا می داشت...

آن روز صبح ساره داشت مسیر هر روزه اش را طی می کرد که پسر جوانی را دید که از دور به او نزدیک می شد. همان پسری که تقریباً هر روز در همین مسیر او را می دید. این پسر جوان هر روز صبح درون کوچه چه می کرد؟ ساره از پسرک خوشش نمی آمد. از آن جوان های بیکار و بی ادب به نظر می رسید که هر روز راه می افتند این طرف و آن طرف تا روز را شب کنند و فعلاً به بهانه ی دانشجویی و ... از جیب پدر خرج کنند و احیاناً از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت ببرند. خود ساره بارها دیده بود که وقتی از کنارش می گذشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد و به قول معروف متلکی می پراند و ساره هر بار نشنیده می گرفت چون اولاً چیز واضحی نمی شنید و ثانیاً نگاه پسرک متفاوت بود. یعنی نگاهش مثل پسران چشم چران نبود.

پسرک از دور نزدیک می شد و انگار داشت بالا و پنجره های رو به کوچه آپارتمان ها را نگاه می کرد و گاهی چیزی زمزمه می کرد تا اینکه به ساره نزدیک شد و چیزی گفت. و این بار ساره قصد کرده بود پسرک را ادب کند و همین یک کلمه برای کشیده ی محکم زیر گوش پسرک کافی بود. انگار پسرک حرفی از کمر زده بود. شاید متلک گفته بود که: "ماشالا چه کمر باریکی!"

 در یک لحظه برق از چشمان پسرک پریده بود و ساره با کشیده ای آبدار به صورت پسرک زده بود تا از حریم شخصی اش و حریم کوچه و محله اش مانند پاسبانی تیزبین دفاع کرده باشد و پسرک را به باد بد و بیراه گرفته بود:

   _ پسره ی بیشعور. علاف بیکار، اگه مردی بلند حرف بزن بی ناموس. هر روز زیر لب وز وز میکنی که چی؟ مگه خودت ناموس نداری؟ برو از کمر خواهر و مادرت تعریف کن....

پسرک هم صورتش را گرفته بود و سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیز نمی گفت. خوب که  ساره فحش هایش را داد، حسین آقا صاحب سوپر مارکت و چند تا از مشتریانش وارد گود شدند و ساره خانم را با ادب و احترام به سر کار فرستادند و پسرک را با نگاه های تحقیرآمیز بدرقه کردند تا شاید بار آخری باشد که پسرک را در آن کوچه می بینند...

پایان پرده اول...

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker