وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده... برای همین روزهای آخر که هنوز یک ماه هم از آن نگذشته است. همه سالهای دانشجویی یک طرف و این یک ماه و نیم آخر هم یک طرف.

روز سوم مهر بود که برای آغاز دوره جدید تحصیل راهی سمنان شدم... هنوز گرمای شدید کویر سمنان را به یاد دارم. گرمایی که فکر کردن به آن حتی در این روزهای سرد- سرمایی که واقعاً استخوان سوز است- بدنم را گرم میکند.

دلم برای گرما و آفتاب تند و شدید سمنان تنگ شده است. دلم برای برهوت سمنان که گاهی حتی یک درخت پیدا نمی شود که  5 دقیقه در سایه اش بایستی. دلم برای آب شور و بدمزه ی سمنان که بالاخره گاهی مجبور می شوی بنوشی، تنگ شده است...

چه شبهایی که با هم اتاقی ام علی ساعتها در محوطه خوابگاه قدم زدیم و صحبت کردیم... و یاد آخرین شب خوابگاه بخیر که تا خود صبح یعنی ساعت 6 با مصطفی هم صحبت بودم...

و بیشتر از همه دلم برای "دالتون ها" تنگ شده است.گروهی که خودم اسمش را انتخاب کردم. روزهای اول که قبل از شروع کلاس 4 نفری بیرون در کلاس منتظر آمدن استاد می ایستادیم و به قول مهدی عَلَم کلاس بودیم. و چهار نفر با هم وارد کلاس شدن ما فقط یک معنی داشت: استاد آمد! به مهدی که از همه کوتاه تر بود "جو" می گفتیم. از همه هم شیطنتش بیشتر بود و گاهی شبیه جوی واقعی باید یقه اش را از پشت می گرفتیم و کنترلش میکردیم...سعید که طبیعتاً ملقب به "جک" شده بود. و نفر سوم که خودم بودم: "ویلیام". و امین که از همه ما قد بلند تر بود و نقش "آوریل" را بازی میکرد... یادش بخیر جو (مهدی) عکس دالتون ها را در اسلایدهای ارائه اش هم گذاشت!

دلم برای کلاس دکتر ملکی تنگ شده است که چهارشنبه ها از ساعت هفت و نیم صبح تا یازده و نیم یک ریز انگلیسی سر کلاس صحبت میکرد و من و شاید چند نفر دیگر مثل من مانند عروسک پشت شیشه ماشین همیشه سر تکان می دادیم تا مبادا معلوم شود بعضی از مباحث را نمی فهمیم...

و دلم برای همه بازی های مافیا و پانتومیم آخر هفته تنگ شده است و جدال همیشگی فرهاد با من و مصطفی! و برای خنده های سینا که گاهی بی بهانه قهقهه میزد. دلم لک زده برای شوخی های خنده دار مهدی آهنگر که همیشه برای هر چیزی خاطره ای جالب و خنده دار داشت...دلم برای نگاه های زیرچشمی احسان تنگ شده. هنوز آن صحنه ای که از ته راهرو انگشت اشاره اش را به حالت اجازه گرفتن بالا برده بود و به من نگاه می کرد یادم مانده است...از او پرسیدم: "چیه؟" گفت یعنی: "یه دونه باشی مهندس!" و من چقدر کیف کردم!!

یادش بخیر؛ گاهی با مهدی و امین و احیاناً یکی دو نفر دیگر دور هم جمع می شدیم و مهدی میگفت وقت حرفهای خاله زنکی است... و همه با هم شروع می کردیم به صحبت کردن درباره بچه های کلاس... که فلان به بهمان چه گفت و فلان پسر از کدام دختر خوشش آمده است و ... و فکر کنم برای اولین و آخرین بار بود که از حرفهای خاله زنکی لذت می بردم!!

و هزاران هزار خاطره ی دیگر مجال  گفتنش نیست...

روزهای خوب و شیرینی بود. گرچه از نظر رفاه بهترین روزهای عمرم نبود و از نظر دوستی عمیق ترین دوستی هایم در این دوره نبود و هر طور که مقایسه می کنم و به چشم یک بی طرف به قضیه نگاه می کنم نه سمنان نکته ی مثبت خاصی دارد و نه دانشگاه سمنان... نه دوستان خیلی متفاوت تری داشتم و نه حتی تجربه ی جدید و متفاوت. پیش از این سالها تجربه ی زندگی خوابگاهی را چشیده بودم، با کرد، ترک، فارس، ترکمن و تقریباً همه قومیت های ایرانی و شیعه و سنی و ... زندگی کرده بودم ولی سمنان برای من چیز دیگری بود؛ خوش ترین دوران زندگی...

و هر چه فکر میکنم تفاوتش را در بیرون و اطراف پیدا نمی کنم... و فقط یک چیز این همه شیرینی را برای من به ارمغان آورده بود که آن چیز فقط در درون خود من بود.

زندگی زیباست اگر به آن با دیده ی زیبایی نگاه کنیم، اهدافی داشته باشیم و با علاقه و اشتیاق هر لحظه و هر ساعت برای داشتن زندگی بهتر تلاش کنیم...

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker