وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

ضمن عرض سلام به همه دوستان عزیز و معذرت از غیبت نسبتاً طولانی!

خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم ولی متاسفانه دستم به قلم نمیرفت که  علت اصلیش تنبلی بود.تا بالاخره امروز تونستم یه داستان کوتاه براتون بذارم.

علت دومشم هم یه مقدار چشم انتظاری برای نتایج دانشگاه بود که به بعضی دوستان قول دادم نتیجه رو توی وبلاگم بگم گرچه خیلی راضی کننده نیست ولی باز هم جای شکرش باقیه. دانشگاه سمنان قبول شدم!

اما اینم داستانی که براتون آماده کردم، که چون می خواستم این پست طولانی نشه فعلا یه مقداریشو گذاشتم و در اسرع وقت پست بعدی رو مینویسم. این شما و این هم داستان جدید من:

_______________________________

با سوار شدن آخرین مسافر بالاخره آقای راننده نگاهی به عقب انداخت تا مطمئن شود همه صندلی های اتوبوس پر شده است. لبخند رضایتی روی لبان راننده بود که به نظر میرسید از اینکه زودتر از روزهای دیگر ماشینش پر شده  خوشحال است.

آخرین مسافر که هنوز داشت به سمت آخر اتوبوس برای نشستن روی تنها صندلی خالی میرفت جوانی به نام فربد بود که قدی بلند و هیکلی درشت داشت. نه از آن مردهای چاق و شکم گنده و نه از آن جوانهایی که یک تی شرت تنگ می پوشند تا عضلاتی که به زور کراتین و باشگاه های بدنسازی درشت کرده اند در معرض نمایش بگذارند. صورتش از حالت کودکی خارج شده بود و البته هنوز تر و تازه به نظر میرسید و گرد و غبار میانسالی روی آن ننشسته بود. شاید حدود بیست و چهار پنج سال داشت، یا حداکثر بیست و هشت یا بیست و نه سال.

دو سه ردیف مانده به آخر کنار پیرمردی تنها نشست. ردیف جلو هم خانواده ای نشسته بودند. یک خانم میانسال و دخترش و در جفت صندلی کناری هم یک پسر که آن خانم میانسال را مادر صدا میکردند.

فربد همین که نشست نفسی کشید و کمی تکان تکان خورد تا روی صندلی اش جفت و جور شود. فربد عقیده داشت که راحتی جسم و آسودگی اش در فکر و ذهن و فعالیت هایش به شدت مؤثر است.

 بله تعجب نکنید، فربد حتی وقتی هم مسافر بود فکر میکرد. به نظر من او انسان درون گرای متفکری بود که جز چند ساعت از شبانه روز که خواب بود یا مشغول فعالیت جدی دیگری بود همیشه در حال فکر کردن بود. فکر کردن برای او تبدیل به یک عادت روزانه ی شیرین و تفریحی جذاب شده بود. همیشه برایم سوال بود که چرا اینقدر ساکت و آرام است و مگر چقدر موضوع برای فکر کردن هست که فربد همیشه مشغول فکر کردن است! ولی یک بار جواب سوالم را داد: "من به همه چیز فکر میکنم، به آسمان آبی، درختان سبز، برف و باران. به موضوعات علمی هم فکر میکنم، چگونگی گرم شدن کره ی زمین، توجیه کردن تمام وقایع ساده و روزمره که میبینم یا میشنوم، چگونگی ساخت و ساز ساختمان ها و روش ها و طرح های جدید و محکم. حتی گاهی در فکرهای خودم به فرضیه های جالبی میرسم. مثلاً در مورد حرکت نور فرضیه ای دارم که شاید روزی آن را مطرح کردم... اما یکی از مهمترین موضوعاتی که میتوان به آن فکر کرد انسان ها هستند، اینکه چطور با انسانهای مختلف برخوردهای مناسب داشته باشم، رفتارشان را درک کنم و آن ها را پیش بینی کنم، این برای من یک سرگرمی بسیار جذاب است!"

بله به نظر من حق با فربد بود، همیشه موضوعات زیادی برای فکر کردن هست. چیزی که هیچگاه به ما آموزشش را نداده اند. در جامعه ی امروز که بیشتر جوانها تا لیسانس درس میخوانند، حتی یک درس برای رضای خدا در دوران شانزده هفده ساله ی تحصیل وجود ندارد که به جای افزودن معلومات کمی هم فکر کردن را به دانش آموز یا دانشجو بیاموزد، بگذریم داشتم داستان فربد را برایتان میگفتم...

آری یکی از سرگرمی های فکری فربد حدس زدن و پیش بینی آدماست. نه اینکه بخواهد آنها را قضاوت کند یا مثل همه ی ما انسانها گاهی با دیدن شخصی بگوییم از فلانی خوشمان نمی آید و دلیلش را هم نمیدانم، بلکه فربد مثل یک کاشف ریزبین همیشه سعی در شناخت انسانها در کمترین زمان ممکن داشت، بگذارید به اتوبوس برگردیم تا از کسی بگویم که توجه فربد را به خود جلب کرد...

همین که نشست نفسی کشید و کمی تکان تکان خورد تا روی صندلی اش جفت و جور شود توجهش به دختری که کنار مادرش نشسته بود جلب شد...

... ادامه داستان در قسمت بعد

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker