وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

چون عمروبن لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عمروبن لیث به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به یوزبانان سپردند و این از عجایب روزگار است. چون نماز دیگر شد، فراشی که از آن عمرو لیث بود در لشگرگاه میگشت. چشمش بر عمرولیث افتاد؛ دلش بر وی بسوخت. به نزد او رفت. عمرو او را گفت: "امشب پیش من باش که بس تنها مانده ام". بعد از آن گفت: "تا مردم زنده باشد، او را از قوت چاره نیست. تدبیر چیزی خوردنی کن که من گرسنه ام". فراش یک من گوشت به دست آورد و دیگی آهنین پیدا کرده، لختی سرگین خشک برچیده، کلوخی دو سه فراهم نهاد تا قلیه ای بکند. چون گوشت در دیگ انداخت و خود به طلب نمک شد، روز به آخر آمده بود. سگی بیامد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت. دهنش بسوخت؛ سبک برآورد. حلقه دیگ در گردنش افتاد. از سوزش دیگ به اهنگ خاست و دیگ را ببرد. عمرولیث چون آن حال چنان دید، رو سوی سپاه و نگاهبانان کرده، بخندید، گفت : "عبرت گیرید که من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار و چهارصد شتر می کشید و شبانگاه سگی برداشته است و می برد!" و گفت: "اصبحت امیراً و امسیت اسیراً"

--------------------------------

برگردان متن به فارسی روان:

وقتی عمرو لیث و اسماعیل سامانی با هم مواجه شدند به جنگ پرداختند. و در این جنگ عمرولیث در شهر بلخ شکست خورد و هفتاد هزار لشکر او شکست خوردند. وقتی عمرولیث را نزد اسماعیل آوردند دستور داد او را به نگهبانان سگ های شکاری سپردند و این از عجایب روزگار است.وقتی هنگام نماز عصر شد، خدمتکاری که از خدمتکاران عمرلیث بود در لشگرگاه گردش میکرد. چشمش به عمرولیث افتاد؛ دلش به حال او سوخت. نزد او رفت و عمرو به او گفت: "امشب پیش من باش که بسیار تنها مانده ام." بعد از ان گفت :" تا وقتی که انسان زنده است از خورد و خوراک بی نیاز نیست. در فکر غذایی باش که من گرسنه ام." خدمتکار یک من (6 یا 3 کیلو) گوشت فراهم کرد و دیگی آهنی پیدا کرد و تعدادی سرگین خشک برچیده تا گوشت را بریان کند. وقتی گوشت را در دیگ انداخت و برای تهیه نمک رفت، شب شده بود. سگی آمد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت. دهانش سوخت و به سرعت سرش را بلند کرد. حلقه دیگ در گردنش افتاد و از داغی دیگ به سرعت بلند شد و دیگ بر گردن فرار کرد. عمرولیث وقتی این حالت را دید رو به سپاه و نگهبانان کرد و خندید و گفت :" عبرت بگیرید که من آن کسی هستم که صبح وسایل آشپزخانه ام را هزار و چهارصد شتر حمل میکرد و امشب سگی برداشته است و می برد!" و گفت :"شب را به صبح رساندم در حالی که پادشاه بودم و روز را شب کردم در حالی که اسیر هستم."

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker