وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

....ادامه داستان

توجه فربد به دختری که کنار مادرش نشسته بود جلب شد. همان دختری که در ردیف جلویی کنار خانم میانسال نشسته بود و در صندلی کناری اش هم برادرش نشسته بود.

دخترک چشمانی عسلی داشت و بور و سفید بود. موهایش هم طلایی رنگ بودند. لباسهای شیک و زیبایی بر تن داشت و در یک کلام از نظر ظاهر جزو زیباترین دخترانی بود که فربد دیده بود ولی علاوه بر زیبایی ظاهر محاسن دیگری داشت و فربد هم که متخصص شناختن ویژگی انسان ها در کمترین زمان ممکن بود. فربد گاهی در کمتر از 5 دقیقه از روی رفتارهای معمولی، نگاه ها، لحن صحبت، تن صدا و حتی طرز راه رفتن، شخصیت انسان ها را تشخیص می داد. در اصل آنچه دیگر جوانان در آینه نمی دیدند فربد در خشت خام میدید!

از همین رو فربد به سرعت مهربانی، خانواده داری، متانت، پاکی، حرف شنوی و آرامی دختر را متوجه شد.

 دخترک از نظر فربد بسیار مهربان بود، این را از لبخند دائمی و چهره ی متبسم دخترک تشخیص داد. فربد همیشه میگفت: "حتی زمانی که کسی در حضور شما لبخند نمی زند میتوان از روی خطوط صورت و پوست لطیف صورت تشخیص داد که این چهره زیاد اخمو و عبوس نیست. چهره های عبوس، چین و چروک و حالت ابروان خاص خود را دارند."

دخترک مادرش را با علاقه ی خاصی بوسید. بوسه ای که می شد علاقه ی واقعی را از آن خواند. نه از آن بوسه هایی که گاهی بدون حس و جهت رفع تکلیفند و یا از آن بوسه هایی که فقط از روی هوس هستند و دقیقاً همین جا بود که فربد علاقه به خانواده را در وجود دخترک کشف کرد...

در تمام مدتی که فربد دخترک را زیر نظر داشت، دخترک حتی متوجه نگاه های فربد نشد. حتی وقتی که لحظه ای برگشت و فربد سعی کرد با تمام وجود او را نگاه کند تا با او چشم در چشم شود. چرا که چشمان فربد همیشه برق خاصی داشت و گاهی می توانست با چشمانش حرف بزند، منظورش را برساند و توجه دیگران را به خود جلب کند. ولی دخترک انگار فقط و فقط خودش را در این دنیا حس میکرد و احتمالاً خانواده اش. حواسش به هیچ چیز و هیچ کس نبود و اگر دیگران را می دید انگار فقط در زاویه ی دیدش قرار گرفته اند و این چیزی بود که فربد متانت و پاکی دخترک را از آن نتیجه گرفت!

دخترک در برخورد با مادر و برادرش و درخواستهای کوچکشان مانند درخواست کشیدن پرده با روی خوش و به سرعت به حرفشان گوش میداد. برادرش از نظر فربد کمی نامهربان به نظر میرسید و فربد کمی شیطنت و حسادت را در رفتار پسر کشف کرده بود، ولی دخترک حتی با برادرش مانند مهربانترین خواهر دنیا برخورد میکرد. و به همین ترتیب اینا دلایل فربد برای حرف شنوی، آرامی و گذشت دخترک شده بودند...

در یک کلام دخترک از نظر فربد که همیشه انسان ها را با دقت مثال زدنی واکاوی میکرد، با همه کسانی که تا کنون دیده بود فرق داشت... فربد که خودش شخصیت و ظاهر بسیار جذابی داشت و دختران زیادی آرزوی او و امثال او را داشتند اکنون خودش را شیفته ی دختری می دید که شاید چند ساعتی بیشتر او را ندیده بود و حتی کلمه ای با او صحبت نکرده بود...

اما بالاخره فربد موفق شد با دخترک صبحت کند. در لحظه ای نگاه دخترک در چشمان فربد افتاد و فربد با لبخندی که هیچکس نمیتوانست از آن فرار کند به او سلام کرد و دخترک با صدای زیبایی که فربد تا به حال نمونه اش را نشنیده بود جوابش را داد: "سلام". بعد فربد پرسید: " دختر خانم اسمت چیه؟" و دخترک جواب داد :" فروغ". نه تنها این اسمی بود که فربد دوست داشت بلکه  به اسم فربد هم می آمد! و بعد فربد پرسید: " چند سالته؟" و دخترک جواب داد: "6 سال"

و در تمام مدت فربد دوست داشت کاش دخترک کمی بزرگتر بود، یا شاید کاش بزرگترها کمی خوب تر بودند یا با بزرگ شدن عوض نمی شدند و ...

و همین جا بود که فربد به مقصد خود نزدیک شد، وسایلش را برداشت و با لبخندی از دخترک خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد، سرش را بالا گرفت، نفسی عمیق کشید و آهی کرد و بعد زیر لب زمزمه کرد: " همیشه یک جای کار می لنگد..."

پایان

نویسنده: جان کوچولو - شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

ضمن عرض سلام به همه دوستان عزیز و معذرت از غیبت نسبتاً طولانی!

خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم ولی متاسفانه دستم به قلم نمیرفت که  علت اصلیش تنبلی بود.تا بالاخره امروز تونستم یه داستان کوتاه براتون بذارم.

علت دومشم هم یه مقدار چشم انتظاری برای نتایج دانشگاه بود که به بعضی دوستان قول دادم نتیجه رو توی وبلاگم بگم گرچه خیلی راضی کننده نیست ولی باز هم جای شکرش باقیه. دانشگاه سمنان قبول شدم!

اما اینم داستانی که براتون آماده کردم، که چون می خواستم این پست طولانی نشه فعلا یه مقداریشو گذاشتم و در اسرع وقت پست بعدی رو مینویسم. این شما و این هم داستان جدید من:

_______________________________

با سوار شدن آخرین مسافر بالاخره آقای راننده نگاهی به عقب انداخت تا مطمئن شود همه صندلی های اتوبوس پر شده است. لبخند رضایتی روی لبان راننده بود که به نظر میرسید از اینکه زودتر از روزهای دیگر ماشینش پر شده  خوشحال است.

آخرین مسافر که هنوز داشت به سمت آخر اتوبوس برای نشستن روی تنها صندلی خالی میرفت جوانی به نام فربد بود که قدی بلند و هیکلی درشت داشت. نه از آن مردهای چاق و شکم گنده و نه از آن جوانهایی که یک تی شرت تنگ می پوشند تا عضلاتی که به زور کراتین و باشگاه های بدنسازی درشت کرده اند در معرض نمایش بگذارند. صورتش از حالت کودکی خارج شده بود و البته هنوز تر و تازه به نظر میرسید و گرد و غبار میانسالی روی آن ننشسته بود. شاید حدود بیست و چهار پنج سال داشت، یا حداکثر بیست و هشت یا بیست و نه سال.

دو سه ردیف مانده به آخر کنار پیرمردی تنها نشست. ردیف جلو هم خانواده ای نشسته بودند. یک خانم میانسال و دخترش و در جفت صندلی کناری هم یک پسر که آن خانم میانسال را مادر صدا میکردند.

فربد همین که نشست نفسی کشید و کمی تکان تکان خورد تا روی صندلی اش جفت و جور شود. فربد عقیده داشت که راحتی جسم و آسودگی اش در فکر و ذهن و فعالیت هایش به شدت مؤثر است.

 بله تعجب نکنید، فربد حتی وقتی هم مسافر بود فکر میکرد. به نظر من او انسان درون گرای متفکری بود که جز چند ساعت از شبانه روز که خواب بود یا مشغول فعالیت جدی دیگری بود همیشه در حال فکر کردن بود. فکر کردن برای او تبدیل به یک عادت روزانه ی شیرین و تفریحی جذاب شده بود. همیشه برایم سوال بود که چرا اینقدر ساکت و آرام است و مگر چقدر موضوع برای فکر کردن هست که فربد همیشه مشغول فکر کردن است! ولی یک بار جواب سوالم را داد: "من به همه چیز فکر میکنم، به آسمان آبی، درختان سبز، برف و باران. به موضوعات علمی هم فکر میکنم، چگونگی گرم شدن کره ی زمین، توجیه کردن تمام وقایع ساده و روزمره که میبینم یا میشنوم، چگونگی ساخت و ساز ساختمان ها و روش ها و طرح های جدید و محکم. حتی گاهی در فکرهای خودم به فرضیه های جالبی میرسم. مثلاً در مورد حرکت نور فرضیه ای دارم که شاید روزی آن را مطرح کردم... اما یکی از مهمترین موضوعاتی که میتوان به آن فکر کرد انسان ها هستند، اینکه چطور با انسانهای مختلف برخوردهای مناسب داشته باشم، رفتارشان را درک کنم و آن ها را پیش بینی کنم، این برای من یک سرگرمی بسیار جذاب است!"

بله به نظر من حق با فربد بود، همیشه موضوعات زیادی برای فکر کردن هست. چیزی که هیچگاه به ما آموزشش را نداده اند. در جامعه ی امروز که بیشتر جوانها تا لیسانس درس میخوانند، حتی یک درس برای رضای خدا در دوران شانزده هفده ساله ی تحصیل وجود ندارد که به جای افزودن معلومات کمی هم فکر کردن را به دانش آموز یا دانشجو بیاموزد، بگذریم داشتم داستان فربد را برایتان میگفتم...

آری یکی از سرگرمی های فکری فربد حدس زدن و پیش بینی آدماست. نه اینکه بخواهد آنها را قضاوت کند یا مثل همه ی ما انسانها گاهی با دیدن شخصی بگوییم از فلانی خوشمان نمی آید و دلیلش را هم نمیدانم، بلکه فربد مثل یک کاشف ریزبین همیشه سعی در شناخت انسانها در کمترین زمان ممکن داشت، بگذارید به اتوبوس برگردیم تا از کسی بگویم که توجه فربد را به خود جلب کرد...

همین که نشست نفسی کشید و کمی تکان تکان خورد تا روی صندلی اش جفت و جور شود توجهش به دختری که کنار مادرش نشسته بود جلب شد...

... ادامه داستان در قسمت بعد

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker