وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

بعد از مدت ها که قصد کردم دوباره وبلاگ رو آپدیت کنم هر چه فکر کردم حرفی برای نوشتن نداشتم، و فقط چند موضوع بی ربط ذهنم را مشغول کرده بود که حتی خودم هم از نوشتنشان لذت نمی بردم چه برسد به خوانندگان! بنابرین تصمیم گرفتم فیلمی هالییوودی به اسم شاه کلید را نگاه کنم!

جدای از داستان فیلم و ... که به دلیل نداشتن تخصص اصولاً در مورد آنها صحبت نمیکنم موضوع جالب دیگری توجهم را جلب کرد:

داستان ها و افسانه های فرهنگ آمریکایی های بومی و دورگه های سیاه پوست که با جادوها و طلسم ها کارهای عجیب و مرتبط با ارواح انجام می دهند همیشه برایم جالب بوده است. نه از آن حیث که این خرافات را باور و ترویج کنم، بلکه از آن جهت که در هر عقیده و مسلکی همیشه پاره ای از حقایق درست و مشترک با عقاید دیگر یافت می شود که باید آنها را از لابلای خرافه و افسانه و داستان پیدا کرد و مسئله ی تامل برانگیز این فیلم این بود:

"اگر به جادو اعتقاد نداشته باشی اثری بر تو نخواهد داشت، ولی اگر اعتقاد داشته باشی تحت تاثیر آن قرار می گیری."

و این دیالوگ مهمی از فیلم بود که بارها در فیلم تکرار شد و روند عوض شدن اعتقاد و ایمان و تاثیر جادو بر شخصیت فیلم را به زیبایی به تصویر کشید.

گرچه به نظر من اولین مرحله از پذیرفتن این خرافه همین است که این دیالوگ فیلم را بپذیریم، اینکه تصور کنیم خرافه ای ممکن است حقیقت داشته باشد اگر من به آن ایمان داشته باشم. من ایمان ندارم پس برای من بی تاثیر است، دیگری ایمان دارد پس برایش اثر دارد. و این نقطه ی آغاز پذیرفتن یک باور است: "چیزی هست، خبری هست، حتی اگر برای من نباشد."

با پذیرش اینکه جادو ممکن است بر کسی که به آن ایمان داشته دارد اثر داشته باشد، به جادو ایمان آورده ایم و مگر ایمان چیزی جز این است: پذیرفتن چیزی یا کسی و توانایی آن کس یا چیز بر انجام کاری !

و در داستان فیلم پذیرش اینکه جادو ممکن است بر کسی که به آن اعتقاد دارد موثر واقع شود اولین قدم اعتقادی سست شدن شخصیت اول داستان است.

اولین قدم عملی هم که در این راه بر میدارد استفاده از جادو برای شخصی دیگر است، زیرا گرچه خودش به آن اعتقاد ندارد ولی برای کسی دیگر آن را استفاده میکند و در جواب کسی که از او میپرسد: " تو که به جادو اعتقاد نداری چرا این کار را انجام میدهی"، پاسخ می دهد: "من اعتقاد ندارم ولی او که دارد!"

اما نکته ی مهمتری که میخواستم در مورد آن صحبت کنم را به پست بعدی موکول میکنم و آن این حقیقت است که آیا اعتقاد ما باعث تاثیر در عملکرد چیزی می شود یا خیر!

____________________________

پی نوشت:

1- شاه کلید، skeleton key (2005)iنام اصلی فیلم

2-جادو: voodoo مکتبی بر پایه ی جادوگری که بیشتر در بین سیاهان دورگه ی آمریکایی طرفدار دارد!

 

نویسنده: جان کوچولو - شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠

فرزندم اکنون که این توصیه ها را برایت می نویسم هنوز پا به این دنیا نگذاشته ای! دنیایی که فقط و فقط یک بار فرصت تجربه اش را خواهی داشت و زمانهایی خواهی داشت که به چشم بر هم زدنی می گذرند. زمان هایی که هیچ گاه دکمه ی تکرار یا برگشت نخواهند داشت. فرزندم دنیایی که قرار است در آن قدم بگذاری پیش از همه چیز دنیای فرصت است، فرصت زندگی کردن، آموختن، بزرگ شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، پرستیدن... و در این دنیا فرصت تجربه ی هر چیزی را نخواهی داشت. گاهی برای تجربه های  اشتباهی که کسب میکنی تا آخرین لحظه ی عمر فرصت جبران نخواهی یافت و برای تجربه های خوبی که فرصت کسبش را از دست می دهی نیز! پس تا می توانی با چشمان باز از همه چیز استفاده کن و راه هایی که دیگران رفته اند را دوباره امتحان نکن.

فرزندم نصایح پدرت را که حاصل سالها و روزهای شیرین و تلخ بوده است به عنوان هدیه ای ناقابل از وظایف پدری بپذیر:

  • فرزندم هر آنچه بیشتر بدانی بهتر است ولی انسان را با دانسته هایش انسان نمیشناسند، پس هیچ گاه فراموش نکن که:

              علم چندان که بیشتر خوانی    چون عمل در تو نیست نادانی

  • فرزندم، انسان در مقابل چیزی که از عزت نفس خویش بذل می کند، چیزی به دست نخواهد آورد، هیچ چیز در دنیا با ارزش تر از عزت نفس و آبروی تو نیست، پس چیزی از کسی مخواه مگر آنکه حق تو باشد و هیچ گاه فراموش مکن که:

              دست طلب چو پیش کسان میکنی دراز  پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

  • فرزندم، تا میتوانی همه را دوست داشته باش اما طوری رفتار نکن که دوستت داشته باشند، فقط و فقط خودت باش!
  • فرزندم، بدان که عاشقی سخت است ولی معشوق بودن از آن سخت تر است، نه این باش و نه آن، هر دو را با هم باش!
  • فرزندم، نزدیک ترین کس به تو کسی است که از سکوتت، حرفهایت را می فهمد و احساست را و اعتقادت را، و تو نیز او را!
  • فرزند عزیزم، تا میتوانی برای همه دل بسوزان و همیشه یادت باشد که : "عبادت به جز خدمت خلق نیست" اما این اصل مهمتر را هم فراموش فراموش نکن: "مهربانی به دیگری آن نیست که به او هر چه خواست بدهی و اجابتش کنی، بلکه خیراندیش و خیرخواهش باش حتی اگر خودش نخواهد..."
  • ای حاصل عمر پدر، گاهی برای چیزهای کوچکی چون 10 ساتی متر بلندتر شدن قد چند سال صبر لازم است و برای آنگه پشت لبت سبز شود نیز؛ پس این درس را از زندگی بیاموز که به آنچه میخواهی یک شبه دست نخواهی یافت؛ گاهی سالها صبر لازم است.
  • ای ثمره ی یک عمر زندگیم، از دمدمی مزاجانی مباش که با داستانی مصمم می شوند و عزم خود را جزم می کنند و به آیه ی یأسی نا امید می شوند.
  • فرزندم، یا رازهایت را به کسی نگو یا رازداری برای خود انتخاب کن که تو هم رازدار او باشی نه فقط او رازدار تو. و این را هم فراموش نکن که یک راز تا وقتی راز است که بین دو نفر است، به محض اینکه شخص سومی آن را دانست دیگر راز نخواهد بود.
  • فرزند عزیزم، از آنچه اعتیاد دارد اعم از مخدرات، سرگرمی ها، بازی ها و نوشیدنی ها دوری کن، چرا که تا امتحان نکرده ای آزاد و رهایی ولی اگر امتحان کردی در بند می شوی و بیمار.
  • فرزند دلبندم، هر چقدر آلودگی مضموم است و مایه ی بیماری، وسواس هم ناپسند است و عامل بیماری روح و نقطه ضعف.
  • فرزند عزیزتر از جانم، به هیچکس چنان نگاه نکن که از او بالاتری و او از تو پایین تر، بندگان عزیز خداوند زیر قبای خودش پنهانند و جز خودش کسی آنها را نمی شناسد!
  • فرزندم، فراموش نکن که: اگر عرشی به فرش آیی و به یاد آر صاحب منصبی که شب هنگام غذایش را ده ها غلام بر طبق های بزرگ حمل میکردند و صبحگاهان سگی بر گردن!

_________________________________

بعد التحریر:

1- یک ماه نوشته با دو تا غلط فاحش اینجا بود، خداروشکر خوانندگان به دیده ی اغماض نگاه کردن!

2- مدتی نبودم و چند روزی هم واقعا فرصت زیادی برای سر زدن نداشتم، از لطف همه دوستان تشکر میکنم و معذرت میخوام که نتونستم به وبلاگ های دوستان سر بزنم به زودی جبران میکنم و این وبلاگ دوباره برای مدتی فعال میشه! پس به زودی منتظر آپ های جدید باشید.

3- آهنگ وبلاگ رو عوض کردم، این تقریبا اون اهنگیه که میخواستم، نظر شما چیه؟

4- قلب

 

 

 

نویسنده: جان کوچولو - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

من عاشقم محبت های بی کلامم. نه اینکه بگویم اگر کسی را دوست داریم با زبان ابراز علاقه به او نکنیم، نه! در زندگی ما انسان ها پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند و دوست وجود دارد که نه تنها محبت کلامی به آنها اشکال ندارد بلکه بسیار پسندیده است.

اما محبت های بی کلام چیز دیگریست. برخوردهایی که گاهی در کسری از ثانیه اتفاق می افتد که حتی فرصت حرف زدنی نخواهیم داشت. بگذارید مثال بزنم:

من عاشق بوق ماشینی هستم که معنی چاکرم و مخلصم میدهد. عاشق لبخندی هستم که وقتی از خیابانی رد می شوم راننده ای به من تحویل میدهد و با اشاره ی سر حق تقدم را به من می دهد.

عاشق شاخه گلی هستم که بدون کلام و همراه با لبخندی هدیه می شود.

عاشق نگاه محبت آمیز ارباب رجوعی که کارش انجام شده و در حال بیرون رفتن از اتاق کارمند است.

عاشق لبخند رضایت آمیز کودکی که هنوز تشکر را بلد نیست هستم.

...

چند وقت پیش در پارک محل نشسته بودم و داشتم پوست پرتقالی را می کندم، کودکی 5-6 ساله دیدم که به من نگاه میکند. چند بار نگاهش کردم، کمی به من نزدیک شد و فقط 5-6 متر از من فاصله داشت. همان جا ایستاد وقتی پوست پرتقال را کندم نگاهی به او انداختم و با سر اشاره کردم بیا. به من نزدیک شد و کمی از پرتقال را به او دادم. نگاهی محبت آمیز و حاکی از تشکر به من کرد و رفت. نه یک کلمه حرف رد و بدل شد نه حتی لبی باز شد. نه من حرف زدم نه او و من خرسند از این محبت بدون کلام!

ای کاش انسان ها بیش از اینکه با زبان بازی یکدیگر را خام حرف های دیگری بکنند با رفتار و عمل به همدیگر محبت می کردند. چرا که:

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

____________________________

پی نوشت:

این مطلب خیلی وقت پیش قرار بود نوشته شود ولی به علت مشغله به تاخیر افتاد و قرار بود در ادامه ی مطلب روز مادر را به همه دوستان تبریک بگویم.

گرچه خیلی دیر شد، ولی روز مادر و زن را با تاخیر به همه مادران عزیز و مخصوصاً مادر مهربان خودم  و همه خانم های که این وبلاگ را می خوانند تبریک می گویم.

جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker