وبلاگ سفید

اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم

پرده دوم

از قدیم شنیده بود صدای آب رود و چشمه آرامش زیادی به انسان می بخشد و بارها آن را چشیده بود ولی این بار با تمام وجود آن را حس می کرد. صدای رودی که در جریان بود، صدای پرندگان آوازخوان، سایه ی خنک درختان سرسبز که مانند دو ردیف سرباز تنومند رود را مشایعت میکردند و سایه شان را بر رودخانه انداخته بودند و چمنهایی که در دو طرف رود روییده بودند امیر را شدیداً مسرور کرده بود. امیر کنار رود قدم می زد و سیبی که از درخت چیده بود را مزه مزه می کرد؛ سیب شیرین آبدار...

دارکوبی در حال ضربه زدن به درخت بود و صدای ممتد آن تنها صدای گوشخراش آن منطقه شده بود. کمی بیشتر که گذشت همچنان صدای دارکوب ادامه داشت و امیر دستش را دراز کرد که دارکوب را ساکت کند. همین که دست امیر بالاخره داشت به بالای درخت می رسید ناگهان از خواب بیدار شد و دستش را به سمت ساعت رومیزی برد که مثل یک دارکوب خستگی ناپذیر صدا می داد و آن را خاموش کرد.

از جا برخاست و وضویی گرفت و نماز صبحش را خواند و همچنان در فکر آن خواب بود. کاش هیچگاه از آن خواب بیدار نمی شد و کاش لذت آن سرزمین زیبا را بار دیگر می چشید و کاش بهشتی که می گفتند شبیه این باغ زیبا بود...

هلیا و مهناز -خواهر ان امیر- هم بیدار شده بودند. شهلا خانم مادر امیر- هم مثل هر روز چایی تازه دم را آماده کرده بود. حاج غلام – پدر امیر- هم که قبل از بیدار شدن بچه ها به سر کار رفته بود.

امیر کنار خواهران و مادرش سر سفره نشست و چند لقمه نان و پنیر خورد و از جا برخاست. از همه خداحافظی کرد و برای رفتن به دانشگاه آماده شد.

پایش را که از در خانه بیرون گذاشت با خودش زمزمه کرد : "الهی به امید تو" و آیت الکرسی ای را که از حفظ بود مثل همه روزهای دیگر خواند.

ناخودآگاه بعد از آن بیت شعری به ذهنش رسید. دست خودش نبود، گاهی روزها ناگهان بیتی، آوازی، ترانه ای و حتی ضرب المثلی ناگاه به ذهنش می رسید و یه لحظه به خود می آمد که شاید ساعت ها آن را برای خودش تکرار کرده است و در مورد آن فکر کرده است و به قول معروف ذهن و زبانش روی آن قفل می کرد. دیروز یکریز این بیت را میخواند:

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند             آدم بهشت1 روضه دارالسلام را

و امروز بیتی دیگر را!

تا دانشگاه بیست دقیقه ای پیاده روی داشت. می توانست از خیابان اصلی برود و یا در عوض از کوچه ی بزرگ موازی با خیابان. شنیده بود که بازار و محل های شلوغ ترددگاه شیطان است و خودش هم همیشه در انتخاب بین جاهای شلوغ و خلوت، دوست داشت از جاهای خلوت عبور کند. مخصوصاً با این خوابی که دیشب دیده بود شک نداشت که کوچه را انتخاب خواهد کرد. درختان سر به فلک کشیده ی دو طرف کوچه دقیقاً خاطره درختان خوابش را برایش تداعی می کردند.

امیر همچنان مانند جوانان سرخوش در کوچه می گذشت و با خودش شعرش را زمزمه می کرد و مثل جوانان سر به هوا درختان را نگاه می کرد و به قول امروزی ها برای خودش خوش بود!

ناگهان احساس کرد کشیده ای محکم او را از عالمش بیرون آورد. تازه فهمید که هنوز در همین دنیاست و خانم زیبای میانسالی جلو اش ایستاده است و سیلی محکمی را به صورتش چسبانده است و یکریز به او بد و بیراه می گوید:

      - پسره ی بیشعور. علاف بیکار، اگه مردی بلند حرف بزن بی ناموس. هر روز زیر       لب وز وز میکنی که چی؟ مگه خودت ناموس نداری؟ برو از کمر خواهر و مادرت تعریف کن....

و امیر جاخورده بود که این سیلی را برای چه خورده است. چند دقیقه ای را مات و مبهوت گذراند و هیچ جوابی به خانم متشخص نداد و سرش را پایین انداخته بود. چند نفر از داخل سوپرمارکت سریع خود را به معرکه رساندند و خانم زیبا را با معذرت خواهی و دلجویی بدرقه کردند.

امیر تازه به خودش آمده بود و فهمید که ماندن زیر این همه نگاه سنگین جایز نیست و باید هر چه زودتر خودش را از این معرکه نجات دهد.

با قدمهایی لرزان همانند جنازه ای دوباره از گور برخاسته شروع به قدم زدن کرد و به آهستگی از آنجا دور شد و ناگهان دوباره زبانش میخواست روی همان بیت قفل کند، همان بیتی که امروز از صبح زبانش روی آن قفل کرده بود:

سخنش رمز دهان گفت و کمر سر میان               وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه؟

ولی جلوی زبانش را گرفت و دیگر آن را نخواند، تازه فهمیده بود سخنش رمز دهان گفت و کمر سر میان یعنی چه!  

پایان

_________________________________

پی نوشت:

1- بهشت در اینجا از هشتن می آید. هشتن به معنی گذاشتن و یا گذاشتن و گذشتن : رها کردن.

آدم بهشت روضه ی دارالسلام را: آدم روضه دارالسلام (بهشت برین) را رها کرد.

 

2-  این هم قسمت دوم داستان بود که قولشو داده بودم زود بنویسمش ولی زودتر از این فرصت نکردم. این روزا واقعاً سرم شلوغ میشه و خیلی خسته و کوفته میشم. روزی که از دانشگاه اومدم با خودم گفتم میرم سر کار و شبا تو خونه حوصلم سر میره و به وبلاگم میرسم ولی فکر نمیکردم که این یکی دو ساعت بیکاری مثل برق و باد بگذره و وقت نکنم حتی یه وبگردی ساده بکنم... البته همش هم به خاطر اینکه وقت ندارم و خسته میشم نیست، چون نمیخوام کلاس بذارم و بگم وقت ندارم .  یه دلیل دیگه هم داره. از این همه مقدمه بگذرم و خلاصه بگم: متاسفانه یا خوشبختانه یه مدت شاید توی دنیای وب نباشم. میخواستم بنویسم خداحافظ همگی شاید تا همیشه. ولی شاید یه روز شرایط بهتر شد دوباره برگشتم. پس بازم مثل همیشه با چشمای خیس میگم  خداحافظ تا اطلاع ثانوی

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات ()

سلام و ممنون از همه کسایی که اسم پیشنهاد دادن واسه داستان، چه توی نظرات خصوصی چه توی نظرات عمومی.

تنها تشکری که از دستم بر میومد این بود که سعی کردم از بیشتر اسمایی که پیشنهاد دادین استفاده کنم. میخواستم داستان رو یک قسمتی بنویسم ولی بازم مثل همیشه دستمو که به کی بورد بردم پرحرف شدم و مطلب طولانی شد که قسمت دومشو توی هفته ی آینده واستون می ذارم. بدی ها و سر کاری های داستان را به خوبی و بزرگواری خودتون ببخشین. قسمت اول تقدیم به همه دوستان عزیز:

 

پرده اول

نور قرمز زیبایی روی لباس های درون ویترین افتاده بود و نگاه  ساره را به خود جلب کرده بود، بوی ادکلن تند و خنکی درون فضا پیچیده بود. ساره دست هستی –دخترش- را گرفت و وارد مغازه شد. وارد شدن ساره به مغازه دقیقاً با صدای ساعت دیواری مغازه دار مصادف شد که رأس هر ساعت به صدا در می آمد. ساره به ساعت دیواری نگاه کرد و منتظر بود که پس از چند ثانیه صدایش متوقف شود ولی انگار ساعت قصد متوقف شدن نداشت... زنگ ساعت نه تنها متوقف نمی شد بلکه به حالت آزاردهنده ای ادامه داشت و هر چه ساره دستش را دراز کرد تا صدای ساعت را قطع کند، به ساعت نمی رسید...

در همین موقع ساره از خواب بیدار شد و صدای ساعت رومیزی کوچولو را که هر روز به روشی او را بیدار میکرد قطع کرد. این بار ساعت کوچولو به خواب ساره آمده بود و در ساعت دیواری بزرگ و قدیمی مغازه قایم شده بود.

صبح دیگری شروع شده بود و ساره خیلی سریع میز صبحانه را آماده کرد و محسن -شوهرش- را برای کار و هستی را برای رفتن به مدرسه بیدار کرد و مشغول صرف صبحانه شدند. همیشه صبحانه ی روزهای غیرتعطیل در چشم به هم زدنی تمام می شود، برعکس روزهای جمعه و تعطیل که می شد با آرامشِ تمام و حتی یکی دو ساعت سر میز صبحانه نشست...ولی امروز تازه شنبه بود و تا ساره خواست به خود بجنبد محسن هستی را برده بود که به مدرسه برساند و سر ساعت به کارش برسد.

هستی تازه کلاس دوم ابتدایی بود و تنها بچه ی محسن و ساره بود. ساره و محسن هم از آن جوانان میانسال بودند! نه هنوز میانسال شده بودند و نه هم چنان جوان جوان مانده بودند! خانه ی نقلی و کوچکی در یک محله ی خوب داشتند. کوچه شان کوچه ی بزرگی بود که می شد حتی به آن یک خیابان کوچک گفت! به نظر من همه چیزشان متوسط بود: سن، وضع و حتی کوچه شان. زندگی متوسطی که خیلی ها حتی حسرتش را دارند...

ساره میز صبحانه را جمع کرد و خودش هم سریع آماده شد تا دوباره طول این کوچه ی دراز را طی کند تا دقیقاً سر خیابان که رسید وارد همان ساختمان پنج طبقه ی شیک شود تا به موقع سر کارش حاضر شود...

ساره خانم زیبا متشخص و به قول امروزی ها باکلاس بود. نه آنقدر ظاهرش را عوض می کرد که مثل دختران جلف به نظر بیاید و از چند صد متری جلب توجه کند و نه آنقدر ساده بود که رفت و آمدش را کسی متوجه نشود. شاید در یک کلام وقتی ساره درون کوچه قدم می زد حتی در و دیوار کوچه را به توجه و احترام وا می داشت...

آن روز صبح ساره داشت مسیر هر روزه اش را طی می کرد که پسر جوانی را دید که از دور به او نزدیک می شد. همان پسری که تقریباً هر روز در همین مسیر او را می دید. این پسر جوان هر روز صبح درون کوچه چه می کرد؟ ساره از پسرک خوشش نمی آمد. از آن جوان های بیکار و بی ادب به نظر می رسید که هر روز راه می افتند این طرف و آن طرف تا روز را شب کنند و فعلاً به بهانه ی دانشجویی و ... از جیب پدر خرج کنند و احیاناً از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت ببرند. خود ساره بارها دیده بود که وقتی از کنارش می گذشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد و به قول معروف متلکی می پراند و ساره هر بار نشنیده می گرفت چون اولاً چیز واضحی نمی شنید و ثانیاً نگاه پسرک متفاوت بود. یعنی نگاهش مثل پسران چشم چران نبود.

پسرک از دور نزدیک می شد و انگار داشت بالا و پنجره های رو به کوچه آپارتمان ها را نگاه می کرد و گاهی چیزی زمزمه می کرد تا اینکه به ساره نزدیک شد و چیزی گفت. و این بار ساره قصد کرده بود پسرک را ادب کند و همین یک کلمه برای کشیده ی محکم زیر گوش پسرک کافی بود. انگار پسرک حرفی از کمر زده بود. شاید متلک گفته بود که: "ماشالا چه کمر باریکی!"

 در یک لحظه برق از چشمان پسرک پریده بود و ساره با کشیده ای آبدار به صورت پسرک زده بود تا از حریم شخصی اش و حریم کوچه و محله اش مانند پاسبانی تیزبین دفاع کرده باشد و پسرک را به باد بد و بیراه گرفته بود:

   _ پسره ی بیشعور. علاف بیکار، اگه مردی بلند حرف بزن بی ناموس. هر روز زیر لب وز وز میکنی که چی؟ مگه خودت ناموس نداری؟ برو از کمر خواهر و مادرت تعریف کن....

پسرک هم صورتش را گرفته بود و سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیز نمی گفت. خوب که  ساره فحش هایش را داد، حسین آقا صاحب سوپر مارکت و چند تا از مشتریانش وارد گود شدند و ساره خانم را با ادب و احترام به سر کار فرستادند و پسرک را با نگاه های تحقیرآمیز بدرقه کردند تا شاید بار آخری باشد که پسرک را در آن کوچه می بینند...

پایان پرده اول...

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات ()

سلام.

چند وقتیه جرقه ی یه داستان توی ذهنم خورده ولی هر بار سعی می کنم بنویسمش یه مشکلی پیش میاد.

شده ماجرای جهنم ایرانی ها: یه روز نفت نیست، یه روز چوب نیست، یه روز قیر نیست واسه داغ کردن، یه روز فرشته ی عذاب رفته مرخصی و یه روز که همه اینا هست قیف نیست واسه اینکه قیر داغ رو توی گلوی گناهکارا بریزن...

داستان وبلاگ من هم اینطوری شده، یه روز مطلب نیست، یه روز اینترنت نیست، یه روز وسط نوشتن اینترنت قطع میشه، روز بعد که میخوام اول توی ورد (word) بنویسم بعد بذارم توی وبلاگ ورد خراب شده و باز نمیشه و امروز که همه مشکلات برطرف شده نمیدونم اسم شخصیتهای داستان رو چی بذارم....

به هر حال فقط خواستم بگم به زودی در این مکان یک داستان جدید نصب می شود. لطفاً هر کسی اسم شخصیت به نظرش میرسه پیشنهاد بده: یه اسم برای یه شخصیت خانم متشخص، با کلاس و جا افتاده و یه اسم برای یه آقا پسر جوان، ساده و مثبت.

تا آخر هفته منتظر داستان باشید...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات ()

دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده... برای همین روزهای آخر که هنوز یک ماه هم از آن نگذشته است. همه سالهای دانشجویی یک طرف و این یک ماه و نیم آخر هم یک طرف.

روز سوم مهر بود که برای آغاز دوره جدید تحصیل راهی سمنان شدم... هنوز گرمای شدید کویر سمنان را به یاد دارم. گرمایی که فکر کردن به آن حتی در این روزهای سرد- سرمایی که واقعاً استخوان سوز است- بدنم را گرم میکند.

دلم برای گرما و آفتاب تند و شدید سمنان تنگ شده است. دلم برای برهوت سمنان که گاهی حتی یک درخت پیدا نمی شود که  5 دقیقه در سایه اش بایستی. دلم برای آب شور و بدمزه ی سمنان که بالاخره گاهی مجبور می شوی بنوشی، تنگ شده است...

چه شبهایی که با هم اتاقی ام علی ساعتها در محوطه خوابگاه قدم زدیم و صحبت کردیم... و یاد آخرین شب خوابگاه بخیر که تا خود صبح یعنی ساعت 6 با مصطفی هم صحبت بودم...

و بیشتر از همه دلم برای "دالتون ها" تنگ شده است.گروهی که خودم اسمش را انتخاب کردم. روزهای اول که قبل از شروع کلاس 4 نفری بیرون در کلاس منتظر آمدن استاد می ایستادیم و به قول مهدی عَلَم کلاس بودیم. و چهار نفر با هم وارد کلاس شدن ما فقط یک معنی داشت: استاد آمد! به مهدی که از همه کوتاه تر بود "جو" می گفتیم. از همه هم شیطنتش بیشتر بود و گاهی شبیه جوی واقعی باید یقه اش را از پشت می گرفتیم و کنترلش میکردیم...سعید که طبیعتاً ملقب به "جک" شده بود. و نفر سوم که خودم بودم: "ویلیام". و امین که از همه ما قد بلند تر بود و نقش "آوریل" را بازی میکرد... یادش بخیر جو (مهدی) عکس دالتون ها را در اسلایدهای ارائه اش هم گذاشت!

دلم برای کلاس دکتر ملکی تنگ شده است که چهارشنبه ها از ساعت هفت و نیم صبح تا یازده و نیم یک ریز انگلیسی سر کلاس صحبت میکرد و من و شاید چند نفر دیگر مثل من مانند عروسک پشت شیشه ماشین همیشه سر تکان می دادیم تا مبادا معلوم شود بعضی از مباحث را نمی فهمیم...

و دلم برای همه بازی های مافیا و پانتومیم آخر هفته تنگ شده است و جدال همیشگی فرهاد با من و مصطفی! و برای خنده های سینا که گاهی بی بهانه قهقهه میزد. دلم لک زده برای شوخی های خنده دار مهدی آهنگر که همیشه برای هر چیزی خاطره ای جالب و خنده دار داشت...دلم برای نگاه های زیرچشمی احسان تنگ شده. هنوز آن صحنه ای که از ته راهرو انگشت اشاره اش را به حالت اجازه گرفتن بالا برده بود و به من نگاه می کرد یادم مانده است...از او پرسیدم: "چیه؟" گفت یعنی: "یه دونه باشی مهندس!" و من چقدر کیف کردم!!

یادش بخیر؛ گاهی با مهدی و امین و احیاناً یکی دو نفر دیگر دور هم جمع می شدیم و مهدی میگفت وقت حرفهای خاله زنکی است... و همه با هم شروع می کردیم به صحبت کردن درباره بچه های کلاس... که فلان به بهمان چه گفت و فلان پسر از کدام دختر خوشش آمده است و ... و فکر کنم برای اولین و آخرین بار بود که از حرفهای خاله زنکی لذت می بردم!!

و هزاران هزار خاطره ی دیگر مجال  گفتنش نیست...

روزهای خوب و شیرینی بود. گرچه از نظر رفاه بهترین روزهای عمرم نبود و از نظر دوستی عمیق ترین دوستی هایم در این دوره نبود و هر طور که مقایسه می کنم و به چشم یک بی طرف به قضیه نگاه می کنم نه سمنان نکته ی مثبت خاصی دارد و نه دانشگاه سمنان... نه دوستان خیلی متفاوت تری داشتم و نه حتی تجربه ی جدید و متفاوت. پیش از این سالها تجربه ی زندگی خوابگاهی را چشیده بودم، با کرد، ترک، فارس، ترکمن و تقریباً همه قومیت های ایرانی و شیعه و سنی و ... زندگی کرده بودم ولی سمنان برای من چیز دیگری بود؛ خوش ترین دوران زندگی...

و هر چه فکر میکنم تفاوتش را در بیرون و اطراف پیدا نمی کنم... و فقط یک چیز این همه شیرینی را برای من به ارمغان آورده بود که آن چیز فقط در درون خود من بود.

زندگی زیباست اگر به آن با دیده ی زیبایی نگاه کنیم، اهدافی داشته باشیم و با علاقه و اشتیاق هر لحظه و هر ساعت برای داشتن زندگی بهتر تلاش کنیم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات ()

Design By : Pars Skin