وبلاگ سفید
اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تراز کوه دماوند غرورم
نویسنده: جان کوچولو - دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

یادش بخیر قدیم تر ها. اون موقع که تازه دانشجو شده بودم. ترم یک دانشجوییم رو میگم که هر روزش خاطره و درس و از زندگی بود و البته چه دانشجوی تنبلی بودم من! نه درس دانشگاه رو درست خوندم و نه از زندگی درست درس گرفتم!

روز اولی که وارد خوابگاه شدیم بدون اینکه کسی رو بشناسم با چند نفر هم اتاقی شدم و این برام یه جورایی سخت بود. چون من ادمی بودم که سخت تر با دیگران رابطه برقرار میکردم. گرچه بعدها همین اتفاق توی ترم کارشناسی ارشدم هم افتاد ولی زمین تا اسمون فرق داشتن.

با بچه های خوبی هم اتاق شده بودم و اوایل خیلی صمیمانه و دوستانه با هم ارتباط برقرار کردیم ولی فقط در همین حد بگم که امروز که حدود ده سال از اون روزا گذشته با یکی از هم اتاقی های ترم یکم از همون موقع قهرم! و این قهر کردن دلیل خیلی محکمی نداره ولی یادمه همون موقع ها یه معلمی داشتم که باهاش خیلی صمیمی بودم و همیشه باهاش مشورت میکردم. ناراحتی هام و نگرانی هامو بهش گفتم و ازش کمک خواستم. یه نکته خیلی جالبی بهم گفت.

اولش با این داستان شروع کرد:

"میگن روزگاران قدیم پادشاهی یه مرد حکیم و فرزانه رو دستگیر میکنه و گویا قرار بوده که یه سری اعترافات ازش بگیره یا ازش در مورد چیزی حرف بکشه. هر چقدر اون مرد رو شکنجه و زندانی می کنند هیچ حرفی نمیزنه. تا اینکه پادشاه درمونده میشه. پادشاه یه مشاور زیرک داشته که ازش کمک میخواد و مشاور زیرک میگه این مرد حکیم رو با فلان زندانی - که مرد حراف، چرند گو و جاهلی بوده- هم بند کنید. چند روزی میگذره که زندانی فرزانه خودش به حرف میاد و میگه که منو از دست این نجات بدید ، هر چیزی بخواید بهتون میگم."

و بعد ادامه داد که یکی از سخت ترین عذابها توی دنیا اینه که ادم همنشین و همصحبت کسی باشه که از جنس خودش نیست.

اون موقع من حرفش رو فهمیدم ولی درکش نکردم.

این همه سال گذشت تا اینکه دوباره با کسی همصحبت شدم که از جنس خودم نبود. از اول هم میدونستم که همصحبت آدم باید دو تا شرط داشته باشه:

1- همشنین تو ، از تو به باید       تا تو را عقل و دین بیفزاید

2- همنشین آدم باید همجنس خودش باشه.

ولی به امید اینکه ما ادم ها موجودات اجتماعی هستیم و اینکه اون موقع که ترم یک دانشگاه بودم جوان خامی بیش نبودم و با همزیستی مسالمت آمیز آشنایی نداشتم و به قول معروف "این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست" تن به همصحبتی با کسی دادم که از جنس خودم نبود.

ساعت ها، روزها و ماه ها وقت صرف کسی بکنی و تلاش کنی که با کسی ارتباط برقرار کنی که از جنس خودت نباشه و البته اون هم همه این کارا رو انجام بده ولی وقتی از جنس خودت نباشه عاقبتش جز ناراحتی چیزی نیست.

و این شد که دوباره بعد از سالها بهم ثابت شد که گرچه:

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم      که حرام است می آنجا که نه یار است ندیم

اما :

چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم         روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم*

و اکنون بعد از سالها دوباره به خود یادآوری کنم که عذاب دردناک چیست!

________________

پی نوشت:

* عذاب الیم= عذاب دردناک. و صحبت = همنشینی

نویسنده: جان کوچولو - سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢

دو روز است شغل خود را در محلی جدید و شهری جدید آغاز کرده ام.

چند روز پیش که از سر کار بر میگشتم به هیچ وجه خیال نمیکردم که فردا صبح روز انتقال من باشد. گرچه نقل و انتقال در همه ادارات و شغلها امری طبیعیست اما این نقل و انتقال برای من به نوعی تنبیه و تبعید و تنزیل رتبه بود. تنزیلی که مدتها قبل تصمیمش گرفته شده بود و منتظر بهانه بود.

وقتی به نزد مدیر رفتم و علت انتقال را جویا شدم از زحماتی که کشیده بودم تشکر کرد و اقرار به پرکاری و سالم بودن و صداقتم کرد اما حرفی که برای من گران تمام شد این بود که در این قسمت کارشناسی چون تو را نمیخواهیم. کسی که با زیردستانش به نرمی برخورد کند و به قول ایشان جذبه نداشته باشد نمی تواند کار را پیش ببرد!

کاری که نه تنها به زعم خودم بلکه به زعم همه همکاران در این 13 ماهی که در این پست بودم به نحو احسن پیش می رفت و این فرهنگ را جا انداخته بود که پیشرفت کار فقط با مدیریت فشار و زور و تهدید نیست.

یک سالی که گذشت همیشه به همکارانم به چشم همکار نگاه میکردم و نه زیردست! 20 واحدی که غیرمستقیم با من همکاری می کردند نه تنها روال و روند سابقشان را ادامه داده بودند بلکه به دور از سخت گیری های معمول اداری با حداقل هزینه و با روش های جدید و از همه مهمتر دوستانه اداره می شدند.

در این مدت این آیه قرآن را مد نظر قرار داده بودم و مشی من بر این بود که "محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار و رحماء بینهم" (محمد پیامبر خدا و همچنین پیروانش با کفار به شدت و با همدیگر به رحمت برخورد می کنند) و اعتقادی بر این نداشتم که زیردست تا زور بالای سرش نباشد کار نمی کند و خیال نمی کردم انجام دادن کار دیگران آن ها را پر رو می کند. وقتی خبر منتقل شدنم به گوش همکاران رسید 4 نفر از دوستان برای میانجیگری و جلوگیری از این حکم با مدیر صحبت کردند ولی وقتی کسی تصمیمش را گرفته باشد 40 نفر هم واسطه شوند فایده ای ندارد.

روز سوم است که منقل شده ام و همچنان همکاران و دوستان تماس می گیرند و به زعم خودشان به من دلگرمی می دهند و از منتقل شدنم ابراز ناراحتی می کنند. ظهر با یکی از همکاران چند دقیقه ای صحبت میکردم که دو بار پشت خطی از دیگر همکاران داشتم و یک پیامک. و این همه دفاع و ابراز همدردی و تماس است که درستی راهم را به من اطمینان می دهد و خدا را شاکرم که علیرغم توصیه و نصیحت هایی که مرا به برخورد سخت و تندخویی فرا می خواندند عمل کردم و بر این باور بودم که "خوبی از هر چیز دیگر بهتر است."

و موقع خداحافظی آخرین حرفم را اینگونه زدم و خداحافظی کردم:

" صداقت و راستی و مهربانی برای من ارزشمند است و حاضرم بهای آن را بپردازم"

نویسنده: جان کوچولو - دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

چون عمروبن لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عمروبن لیث به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به یوزبانان سپردند و این از عجایب روزگار است. چون نماز دیگر شد، فراشی که از آن عمرو لیث بود در لشگرگاه میگشت. چشمش بر عمرولیث افتاد؛ دلش بر وی بسوخت. به نزد او رفت. عمرو او را گفت: "امشب پیش من باش که بس تنها مانده ام". بعد از آن گفت: "تا مردم زنده باشد، او را از قوت چاره نیست. تدبیر چیزی خوردنی کن که من گرسنه ام". فراش یک من گوشت به دست آورد و دیگی آهنین پیدا کرده، لختی سرگین خشک برچیده، کلوخی دو سه فراهم نهاد تا قلیه ای بکند. چون گوشت در دیگ انداخت و خود به طلب نمک شد، روز به آخر آمده بود. سگی بیامد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت. دهنش بسوخت؛ سبک برآورد. حلقه دیگ در گردنش افتاد. از سوزش دیگ به اهنگ خاست و دیگ را ببرد. عمرولیث چون آن حال چنان دید، رو سوی سپاه و نگاهبانان کرده، بخندید، گفت : "عبرت گیرید که من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار و چهارصد شتر می کشید و شبانگاه سگی برداشته است و می برد!" و گفت: "اصبحت امیراً و امسیت اسیراً"

--------------------------------

برگردان متن به فارسی روان:

وقتی عمرو لیث و اسماعیل سامانی با هم مواجه شدند به جنگ پرداختند. و در این جنگ عمرولیث در شهر بلخ شکست خورد و هفتاد هزار لشکر او شکست خوردند. وقتی عمرولیث را نزد اسماعیل آوردند دستور داد او را به نگهبانان سگ های شکاری سپردند و این از عجایب روزگار است.وقتی هنگام نماز عصر شد، خدمتکاری که از خدمتکاران عمرلیث بود در لشگرگاه گردش میکرد. چشمش به عمرولیث افتاد؛ دلش به حال او سوخت. نزد او رفت و عمرو به او گفت: "امشب پیش من باش که بسیار تنها مانده ام." بعد از ان گفت :" تا وقتی که انسان زنده است از خورد و خوراک بی نیاز نیست. در فکر غذایی باش که من گرسنه ام." خدمتکار یک من (6 یا 3 کیلو) گوشت فراهم کرد و دیگی آهنی پیدا کرد و تعدادی سرگین خشک برچیده تا گوشت را بریان کند. وقتی گوشت را در دیگ انداخت و برای تهیه نمک رفت، شب شده بود. سگی آمد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت. دهانش سوخت و به سرعت سرش را بلند کرد. حلقه دیگ در گردنش افتاد و از داغی دیگ به سرعت بلند شد و دیگ بر گردن فرار کرد. عمرولیث وقتی این حالت را دید رو به سپاه و نگهبانان کرد و خندید و گفت :" عبرت بگیرید که من آن کسی هستم که صبح وسایل آشپزخانه ام را هزار و چهارصد شتر حمل میکرد و امشب سگی برداشته است و می برد!" و گفت :"شب را به صبح رساندم در حالی که پادشاه بودم و روز را شب کردم در حالی که اسیر هستم."

نویسنده: جان کوچولو - چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

مطالب قدیمی تر »
جان کوچولو
سلام. به وبلاگ سفید خوش آمدید. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پریشانیم. و اکنون منم و یک عمر پشیمانی....
کدهای اضافی کاربر :


Google PageRank Checker